X
تبلیغات
بیا تا برایت بگویم

بیا تا برایت بگویم

سلام

نوشته شده در یکشنبه 1390/09/13ساعت 16:0 توسط غزال |

فرقی نمیکنه از پارک دانشجو تا پارک شهر چقد راهه

ماشین هست یا نیست

اتوبوساش هرچند دقیقه یه بار میان

یا هرکسی برای یه شیطنت کوچیک هم شده آدرس اشتباه بده

و مامانی مثل همیشه کلید کرده

فرقی نمیکنه ساعت ششه یا هفت یا هشت یا ...

هوا تاریک شده

نسرین و رضا نمیدونن کجای این شهرم

فرقی نمیکنه که واسه رسیدن به تو کارای غیر اخلاقی بکنم :)

چند دور حوض های پارک شهرو بگردمو بچرخم تا پیدات کنم

فرقی نمیکنه موبایلت خاموش شه و حتی با این تفکر که اصن شاید نتونیم همو پیدا کنیم

هرچی

هرچی هم بشه

من اون لحظه ی دیدن شبه مانندتو از پشت ابشار وقتی عینکمو نزدم میخواستم

چایی رو که دستتو سوزوندو میخواستم

اون فریاد خداااااا رو توی خیابون میخواستم

اینکه غرغرامو سرتو بزنمو میخواستم

اینکه باهم عکس جوادی بگیریمو میخواستم


آهااااااااای بدونید من دیوونه ی مرام این دخترم

که وقتی همه میرن بازم میمونه

بازم هوامو داره

بازم میبخشه

بازم بزرگه

نوشته شده در شنبه 1392/08/18ساعت 13:59 توسط غزال |

دوشنبه اینجوری شروع شد مث همه ی روزایی که تو زندگیم باختم

با یه سردرد لعنتی و کمر درد و دل درد و خیلی دردای دیگه که از شب قبلش شروع شده بود... و فقط به بدنم ختم نمیشد!

با یه فکر که نمیدونم از کجای شب اومد تو سرم یه دسته گل با پیک یه هدیه با یه پیک...

توی مسیر همش به این فک میکردم که نسرینو چه طور راضی کنم که وسط راه پیاده شم 

پیش بینی این حرفو کرده بودم: مگه تو تا الان نمیگفتی دارم میمیرم...

ولی خب اون طرف داستان یکی بود که خاطرش واسه خیلیا عزیزه...

محکومم کردن  , متهم و تحقیر که تو مقصر بودی و ...

بگذریم!

یه دسته گل 

یه راننده ی عجیب : تو ترشی دوست داری - چهره ی آرومی داری - مهربونی - یکی رو ناراحت کردی  -....

شک کردم که یه رمال سر راهم قرار گرفته...

از سر خیابون یه پسری که معکوس هم حرکت میردیم: آقا میشه این دسته گلو بدین به اون خونه ؟!

بهانه آورد و منم پیله ی پیله چون تو خلوتیه خیابون هیچ کس دیگه رو پیدا نمیکردم...

.

.

.

میایم بیرون یه ماشین  که هیچ مردی پیدا نمیشه هول بدش

دوتا دختر جوون فقط 

و یه خانمی که روی ویلچر 

و ویلچرش سر خورد سمت ماشین و خیابون 

این صحنه اینقدر متاثرم کرد که بیخیال کمر درد شدم و رفتم واسه اولین بار...

 اینقدر شوکه و شاکی بود که میدیدم فقط داره مات نگاه میکنه
 
 برگشتم پیشش, خاک شلوارمو تکوندم و ...

حرف میزدیم بیشتر همو میزدیم و... چون به یه دردی دچار بودیم که از شدت فشار نمیتونستیم درست صحبت کنیم...

.

.

.

.الان دیگه توی یه پارکیم

 - من دلم هندونه میخواد...

 وای اگه بدونید یارو چه جوری هندونه میخورد ...


- آقا ببخشید من باردارم دلم هندونه خواست میشه ...؟؟

 -خواهش میکنم خانم...

و دوباره هندونه اومد...
هندونه, هندونه , هندونه...

زنگ در یه جایی که نمیدونم کجاستو میزنم ومیگم بدو...

میریم زیر پل

ایده ی ذهن تو بود
منم میخواستم خوشحالت کنم

 یه کارتن و یه شال مشکی روی سرو صورتم و ....گدایی!! وقتی اون زیر پنهان بودم احساس خوبی داشتم نه گناه به خاطر ناراحت کردن کسی که هیچ وقت ازش نرنجیدم

بعد جلوی ماشینایی که زوج اندو ... بگذریم

اتوبوس میاد 

فقط میدوییدم

داشتم فرار میکردم از یکی دو  ساعت پیش

فقط روزایی که خیلی خوشحالم اینجوری تو پوست خودم نمیگنجم

هم سن خودم میشم , نه مامان بزرگم!

امروز دوباره بردیم

برگشتیم

از یه کما

یه سکته

من نمیدونم کی میشم وقتی با تو ام... 

تو میدونی؟!

فقط میدونم مث معمول نیستم...


نوشته شده در دوشنبه 1392/05/21ساعت 20:57 توسط غزال |

پس از ۵۲ روز آمدم در حالی که کیلومترها دورم از هم آغوشی عصر پاییز مانند بهار ،از تو ، از من...

در حالی که خوب پست شدم... ناب ناب!

سایه ام است,نمیترسی؟!
این روزها فهمیده ام آدمها حرف زیاد میزنند و قول هایشان تبصره زیاد دارد
راحت کنار میکشند و جایی که مسیرش را ازبرند کوچه ی علی چپ است.

چشم بسته جلو میروند و وسط راه میگویند چه کنیم؟!نمیدانند چه میکنند،چه میخواهند کنند ، نمیدانند مچاله میکنند و ادامه میدهند
بعضی ادمها خوب میشکنند اما طوفانی که آمده ساده میگذرد و بی اعتنا
بعضی آدمها خوب زمختند و سخت. تلاش کردم طوفان نباشم،باد نباشم حتی نسیم! که به احتمال یک در میلیون که خم خواهی شد قدرت ندهم
روزهای سختی میگذرد
از همه طرف میبارد از سمت هایی که همیشه پشت بودند و دلم قرص بهشان...
موقعیتی که بعضی آدمها به ان میگویند بی کسی!!
محکومم به خیلی چیزها
دم نمیزنم ناراحتت کنم.گویا زمان هم همدست تو بود گذشتش نه تنها دوای درد نیست بلکه میکوبد و میکوبد و میکوبد...سخت درد میکشم.مثل من بیشرفانه بازی میکند...رحم نمیکند همانطور که من رحم نکردم... تو رحم نکردی! لعنت بر این امید لعنتی.هرکه گفت آدمی با امید زنده است دروغ گفته ست آدمی با امید خود را به کشتن میدهد...لب تیغ

نه عزیزم زندگی معامله نیست چون هیچ معامله ای در دنیای مجهول ما نیست که در ان فقط بپردازی برای چیزی که در آخر ذره ای از وجودش،زندگی اش،احساسش،خیالش،نگاهش و حتی نوشته هایش مال تو نخواهد بود

میبینی؟! از چشم دیگران اینها یعنی شکست
اما من هنوز توان دارم,تحمل کلمه ای که از آن متنفر بودم این روزها شعار ثانیه هایم شده
سکته ها زود زود و نزدیک شدن ها دیر دیر
من صبورتر از همیشه بازهم کم طاقت بودم
روزها از پی هم میگذرند و فکرهای احمقانه  عاقلانه ای که می آیند و میمانند

سرم پر است از راه


دیگر هیچ چیز مثل قبل نیست
مخصوصا من

 

آه خدا...

ناخداآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ

ناخدا...............................................................................................................................

 

احتمال عدم تایید نظرات وجود دارد


حال مقایسه کن

فرقی میبینی بین قبل از آمدنت و بعد از رفتنت ؟؟!!

 

من میبینم :

 

خم تر شدم!

 


 یک ساعت و ده دقیقه : روی سکو ، زیر آفتاب ، روبه روی همون خیابون پشت حیاط مدرسه!

یه احساس پلاس شده وسط کلاس

کامبیوم چوپ پنبه ساز ، سیتوکینز ، ژیبرلین

من : این ابلها به چی فکر میکنن؟

- خوبی؟

من : سعی میکنم باشم

- فقط با خنده های مصنوعیت میخوای اینجوری نشون بدی

تنها مکالمه ی امروز من!

مشغول افکار خودمم

باکرگی یه دختر ۱۰ ساله کلافم میکنه!

شاید شن رفته تو چشت کور شدی؟/به من چه؟/ باکره شده! مثل احساست!

بدموقع زاییده شدم

دیر

بره ای میخواست بمکد از پستانت

اما...

کمی هم شبیه من بود

اونقدر جاهامون رو عوض بدل کردی

که عوضی شدیم!!

همیشه از خودم عقب بودم و از جایی که باید قرار میگرفتم جلو

من نباید میدیدم

نباید تجربه میکردم

نفس نفس میزنم

سرمو میندازم پایین ، چشامو میبندم

دقیقا ۱۰ ثانیه پیش بود با خودم کل انداختم

رکوردو زدم ولی تقریبا کل شهر جدید دور سرم داره میچرخه!

۴ تا فوش به این معلم ورزشه

بی دلیل! لجبازیه خودم بود ...

یه نفس عمیق و دوباره روی سکو ، زیر آفتاب ، رو به رو ی همون خیابون پشت حیاط مدرسه!

بر پدرت! این چی میگه این وسط آخه؟!

از دوشب پیش

برام مسخره ست خاطرات بد مستی یه دختر ۱۷ ساله

فقط قسمت جالب موضوع اینجاست : ماهیانه ها - هفتگی ها - باهزارتا کوفت و زهرمار دیگه شونو جمع کردن

که مشروب رو بگیرن! هه هه هه عجب... خوشم اومد !

به روی خودم نیاوردم! نمیخوام ذهنیت غلط و احمقانه ای که در موردم دارن خراب بشه!

گاهی وقتی خوب تو چشاش نگا میکنم خجالت میکشه

قصدم این نیست

خجالت نداره که! اصلا ارتباطی به من پیدا نمیکنه!

به قول دوستی جریان خربزه و لرزشه دیگه

نمیدونم چرا هرکی هر غلطی میکنه میاد به من گزارش کار میده

بابا من خودم هشتم گروی نهمه!

این بنده های خدا که نمیدونن!

به کی

به کجا

تکیه کردید دیوونه ها ؟؟؟؟؟؟؟ !!!!!!!!!!!

دیگه وقت تمومه !

یه پوز خند! ۳ ثانیه فکر

دیگه داری میری!

غیر شب بخیر مدعـــــــــــی!

نوشته شده در دوشنبه 1392/03/27ساعت 19:42 توسط غزال |

یک ساعت و ده دقیقه : روی سکو ، زیر آفتاب ، روبه روی همون  خیابون پشت حیاط  مدرسه!

یه احساس پلاس شده وسط کلاس

کامبیوم چوپ پنبه ساز ، سیتوکینز ، ژیبرلین

من : این ابلها به چی فکر میکنن؟

- خوبی؟

من : سعی میکنم باشم

- فقط با خنده های مصنوعیت میخوای اینجوری نشون بدی

 

تنها مکالمه ی امروز من!

مشغول افکار خودمم

 

باکرگی یه دختر ۱۰ ساله کلافم میکنه!

شاید شن رفته تو چشت کور شدی؟/به من چه؟/ باکره شده! مثل احساست!

 

 

بدموقع زاییده شدم

دیر

بره ای میخواست بمکد از پستانت

اما...

کمی هم شبیه من بود

 

 

اونقدر جاهامون رو عوض بدل کردی

که عوضی شدیم!!

 

همیشه از خودم عقب بودم و از جایی که باید قرار میگرفتم جلو

من نباید میدیدم

نباید تجربه میکردم

 

 

نفس نفس میزنم

 سرمو میندازم پایین ، چشامو  میبندم  

دقیقا ۱۰ ثانیه پیش بود با خودم کل انداختم

رکوردو زدم ولی تقریبا کل شهر جدید دور سرم داره میچرخه!

۴ تا فوش به این معلم ورزشه

بی دلیل! لجبازیه خودم بود ...

یه نفس عمیق و دوباره روی سکو ، زیر آفتاب  ، رو به رو ی همون خیابون پشت حیاط مدرسه!

 

 

بر پدرت! این چی میگه این وسط  آخه؟!

از دوشب پیش

برام مسخره ست خاطرات بد مستی یه دختر ۱۷ ساله

فقط  قسمت  جالب موضوع اینجاست : ماهیانه ها - هفتگی ها - باهزارتا کوفت و زهرمار دیگه شونو جمع کردن

که مشروب رو بگیرن! هه هه هه عجب... خوشم اومد !

به روی خودم نیاوردم! نمیخوام ذهنیت غلط و احمقانه ای  که در موردم دارن خراب بشه!

گاهی وقتی خوب تو چشاش نگا میکنم خجالت میکشه

قصدم این نیست

خجالت نداره که! اصلا ارتباطی به من پیدا نمیکنه!

به قول دوستی جریان خربزه و لرزشه دیگه

 

نمیدونم چرا هرکی هر غلطی میکنه میاد به من گزارش کار میده

بابا من خودم هشتم گروی نهمه!

این بنده های خدا که نمیدونن!

به کی

به کجا

تکیه کردید دیوونه ها   ؟؟؟؟؟؟؟ !!!!!!!!!!!

 

دیگه وقت تمومه !

یه پوز خند! ۳ ثانیه فکر

دیگه داری میری!

 غیر شب بخیر مدعـــــــــــی!

 

نوشته شده در جمعه 1392/02/06ساعت 12:54 توسط غزال |

گاهی وقتی سیر زندگیمو تا اینجا نگا میکنم یاد بنجامین میوفتم!

انگار دارم معکوس حرکت میکنم

این روزا بهترین اتفاق روزگارم اینه که ماهیای عیدمون هنوز شنا میکنن

حدود ۵ سالم بود. عیدو یادم میاد دایی رضا واسم ۱۸-۱۷ تا ماهی قرمز خرید. نمیدونم چرا اون موقع ها عمر ماهیا کم بود.

دل منم اینقدر چینی نشده بود

 

چندوقت پیش شیوا نوشته بود :/ برای اینکه به خودخواهی دچار نشوم ، از دور نظاره ات میکنم!/

حالا من :

دور و دورتر ، از تو .

دور و دورتر، از من؟؟

بی انصافی ناخدا! خیلی بی انصافی...

دیگه نمیخوام بودنت رو به خودم

و دونستن اینکه برام مهمی رو به تو سنجاق بزنم

کلافه میشیم

بیشتر تو

 

یه پسرفال فروش سمج ، یه اعصاب نسبتا خراب

نتیجه اش میشه همون کاری که روحمو آزرد

نمیدونم. شاید باید به خاطرش ازت عذر خواهی کنم

اما مطمئنم اگه پیله نمیکردی این اتفاق نمیوفتاد

منو ببخش

خودم از عالم و آدم گله میکنم ، از بی تفاوتی آدما ، از اینکه حوصله همو نداریم ، واسه هم وقت نمیذاریم، همو درک نمیکنیم و...

غافل ازینکه انگار خودمم دارم پست میشم!

 

اگه از اول مرور کنیم شاید دیگه به این انتهای تلخ نرسیم

.

.

.

دارم پوست میندازم

اما من هنوز پست نشدم

چون نمیتونم آدما رو دوست نداشته باشم

نمیتونم بوی بارونو حس نکنم

نمیتونم ساده بگذرم از پاره کردنت فالت

نمیتونم...

 

دیگه سوالام جواب ندارن... حرفامم، نمیدونم!

 

 

                              من میرم تا موقعی که پست نشدم برنمیگردم!

                                            البته با تعبیری دیگر از پست!


 

                                             حالا باهام خداحافظی کن و برو !

                                                       امشب میگم :

                                                        شب خوش!

 

نوشته شده در پنجشنبه 1392/02/05ساعت 1:11 توسط غزال |

  به  نظرت رابطه ی مزخرفیه ، نه؟!

کمی نفهمیدم چی گفتی  ناخدا

نمیپرسم

چون شلوغی ، نمیخوام شلوغ ترت کنم.

چون پری ، لبریز بشی ریخته میشی رو خود من!

منتها مثل شراب نه!

مثل قیر

قیر ... قیــــــــــــر!!

اصرار بسه!

شاید همین روزا ما را به خیر رو شما را به سلامت

کی میدونه؟!


                                                         بیخیال این خیال!

نوشته شده در شنبه 1392/01/31ساعت 22:40 توسط غزال |

  این روزا یه چیزی رو خوب یاد گرفتم : ادما رو از خودم دور کنم !

  من با خودم لج کردم با توام لج کردم... منتها برداشتت در نوع خودش جالبه!

   با یه لبخند ردش میکنم

   اگه پرکاربرد ترین وسیله،حرف یا... تو زندگی منو بخوای بدونی!

    قطعا لبخندمه!

   مدعی!

  تو چرا هیچی نمیگی؟!

  چرا نمیگی بس کن؟

 چرا نمیگی دردتو بگو؟

 چرا نمیپرسی  آخه چه مرگته لامصب؟

 حتی با این ادبیات هم مشکلی ندارم

 چون  حرف نزدنات از از هزارتا بد و بیراهم بدتره

  میدونم وظیفه نداری

  افکارم دارن جون میدن، میمیرن...

  خرابشون میکنی به سادگی

   تو گم کردی

 در واقع گم شدی تو خودت و اطرافت

 مقصر ؟!

 .

 .

 .

 آهای مدعی!

 احمق شدم

 خیلی

  چرا اینا رو مینویسم؟

  وقتی میدونم از...

 ولش کن!

  نمیدونم اینا چین؟ راست یا دروغ؟ گله ؟ هرچی احتمالا همین فردا صبح از گفتنشون پشیمون میشم و مثل

  پستی که حذفش کردم.اون موقع هم شاکی بودم! وقتی ذهنم سردرگمه نباید بنویسم...

 اما امشب مینویسم! میخوام بگم...

  این نهایت بی شرمیه که وقتی حال دلم خوب نیست میام اینجا خط خطی میکنم ! معذرت میخوام! اما این

آرومم میکنه چون یه نفهمو مخاطب قرار نمیدم  که آخر حرفام برگرده بگه : درست میشه! نگران نباش! تو بیخودی

خودتو اذیت میکنی و ... مگه حرف نزنی میمیری آخه؟

 اینجا حداقل واسه هیچ کس مینویسی ، اون هیچ کس هم

مجبور نیست به حرفات گوش کنه و آرومت کنه... من چی میگم؟

 من فقط دلم تنگه! دل تنگ اون حماقت!

 حالا میتونی یه پوز خند بزنی و بری !

  اعتراضی وارد نیست...

  من بسیار پرتوقع ام!

  من

  من

  من!

  من نه اونم که میبینی ، نه اونی که میخونی!

  حالا با خیال راحت بخواب

  منو شب میخوایم پشت سرت غیبت کنیم تا خود صبح!

  گور پدر مدرسه ، درس ، خواب

  امشبو اینجوری میگذرونیم

   هیچ کسم تو خلوتمون راه نمیدم

   مخصوصا بی مروت ها رو

  مدعی هارو...

  حالا با خیال راحت بخواب

  اما امشب شب نیست

 غیر روز خوش!

 

 


           من واقعا معذرت میخوام از دوستان به خاطر طرز صحبت کردنم

 

  

نوشته شده در جمعه 1392/01/30ساعت 22:53 توسط غزال |

ای دهقان فداکار؛
تو در روزگاری بزرگ شدی که یک مرد برهنه شد تا زنان و بچگان زنده بمانند!
اما من در روزگاری نفس میکشم که زنی برهنه میشود تا کودکش گرسنه نماند....

این رو یکی از دوستانم برام گذاشته! اما من باهاش موافق نیستم چون در زمان حال اینقدر برهنه های خودخواسته

هستن که کسی طلبه نیست واسه برهنه شدن دیگری چیزی بپردازه... و این خیلی هم بدنیست بدلیل اینکه 

یک :دیگه ببعضیا زن هارو به چشم یک کالای قابل خرید،فروش و اجاره نگاه نمیکنن 

دو :وقتی تن یک خانم با پول مبادله میشه شان و شخصیت زنها بیشتر میره زیر سوال نسبت به زمانی که فکر

میکنه وجودش رو در ازای یه حس عزیز گذاشته وسط... والبته گاهی هم به حراج گذاشته یا حتی شاید مفت!

زمانی که اون حس هم سراب بوده باشه...

با این روال پیش بره  جمله ی رایج این روزا: /ما دوستای جنسی همیم/ هم احتمالا ازبین میره! که اینم نکته ی

مثبتی ست.

من که واقعا فلسفه ی این حرفو نمیفهمم... اگه کسی میدونه به من توضیح بده


 

نوشته شده در پنجشنبه 1392/01/29ساعت 22:32 توسط غزال |

تورم فاصله بالاست

به اندازه ی وامی از چشمانت

کمکی باید!

                                       به تمام خودم !

نوشته شده در پنجشنبه 1392/01/29ساعت 12:12 توسط غزال |

اونایی که / ... / دنبال چیزای خاص هستن  نخونن چون  خاص نیست مثل همیشه! حوصله ی  وبلاگ،تماس،پیام و دیدار رو نداشتم همینجا حرفامو گذاشتم براتون!

برخی نظرات ممکنه تایید نشن! اما خونده میشن قطعا!

 

تمام خودم : باهام مدارا میکنی، صداتو بالا نمیبری،گله نمیکنی و ... گاهی اینا اذیتم میکنه!

شبه ممی: ممی بهت افتخار میکنه میدونی؟! عاشقتم! کاش بود دوباره غروبا که دلش میگرفت واسه مامانش نی میزد...شب اخر جواب سلاممو نداد!بعد ۶-۷ سال هنوز یادمه... مسخره ست!

راپیمازی: حتی یک لحظه هم از ته دلم ناراحت نشدم ازت! باورکن! این روزا بااینکه سنگین بود اما لحظه های نرمی هم/برای من/ لابه لای زبری هاش داشت.مرسی به خاطرشون! احساس میکنم داری دنیا و آدماش و حتی خودمو  به من میشناسونی! یواشکی هم نیا و برو! نمیدونم چرا اینکارو میکنی!

ساقط : رابطه ی منو تو یه افراط و تفریط فاحش و فجیعه! عین آدم نمیتونیم باشیم!

زود: میشد پنج شنبه یه جور دیگه باشه! حالا باید منتظر موند و دید این آب کی دوباره ۱۰۰ درجه میشه!

کمیته ی هلال احمر: شاید اگه عوامل خارجی اجازه میدادن میتونستیم خیلی بهتراز اینا پیش بریم... اما نه! فک کنم خودمونم مقصر بودیم! گول میخوریم...

نگسی : عوضی دلم واست خیلی تنگ شده! نمی فهمی  دیگه... البته خوبه خودتو  راحت کردی! کاری که من اصلا بلد نیستم! این چندسال یه گرمم این مرام مزخرفتو به من ندادی!

خوب همیشه: زودتر از چیزی که فکر میکردم داری پیر میشی عزیزم! سخت نگیر... خودت همیشه میگفتی : این نیز بگذرد غزال پاییزی! ای بابا بگذریم  مرور خاطرات پراز ابهام ما دردی رو دوا نمیکنه!

جوج مری: جمعه واقعا به موقع بودی... ممنونتم! بار سنگینی برداشتی و خوب هم حمل کردی! امیدوارم شرایط مشابه پیش نیاد که بخوام جبران کنم.

دل پاک: میتونم بگم به این که گوشیمو ببینم و ازت کلی پیام اومده باشه یه جورایی عادت کرده بودم... داری ترکم میدی نه؟!

ترنم باران : به حرفت گوش ندادم! به قول نسرین : گستاخ شدم! البته ممکنه بازهم در آینده گوش نکنم! اگه هم اشتباه کرده باشم پشیمون نیستم.

آتش:دیگه ازم این سوالو نپرس: هیچ معلومه کجایی؟؟ این روزا یه فرمولایی بودم و کمی البته هنوز! حرفم نمیاد هرموقع میومد میام.

اک حک : این هفته کلا  فقط با کارات منو شگفت زده کردی!

م.ق: هنوز تو خماری اینم که آخه چی شد؟! یه تنه گند زدم به این رابطه! همه چی سریع اتفاق افتاد جز این دوره ی غریبی که تمومی نداره...

دوست ناکجا آبادی:  مرسی بابتش!

کاپتان: میشه دنبال شوهر نگردی برا من؟!  

دل به نشاط : سرت خلوت شد شما؟؟؟!!!

تو : داریم کند میشیم و باعثش من نیستم! فقط همینو میدونم.

خدا : میبوسمت!

خودم: هنوز خیلی مونده...

 

نوشته شده در سه شنبه 1392/01/27ساعت 14:45 توسط غزال |

 

نوشته شده در جمعه 1392/01/16ساعت 22:46 توسط غزال |

 از روزی که تنهام گذاشتی ۱۷ سال گذشت...هنوز منتظرم...خودت میدونی منتظر چی! فقط بدون من صبور نیستم!البته اگه میگفتم:/میدونی که صبور نیستم/بهتر بود چون خیلی مسخره ست که یه دختر خصوصیاتشو واسه باباش توصیف کنه!

گه گاه نبودتو احساس میکنم،دلم میگره اما میگم بیخیال! ناز شصتت که خوب مارو گذاشتی رفتی!دمت گرم بامرام! اما الان یکیو دارم که میدونم از تو خیلی بهتره...

ماکه اینجا خوبیم سعی کن توام خوب باشی.مثل همه ی سیزده ها نتونستم بیام پیشت اما دلمو دوست دارممو بوسمو فرستادم برات

اگه احساس کردی با کنایه گفتم،به دل نگیر.هرکار میکنم بازم ازت دل خورم! اما نمیدونم چرا خیلی دوست دارم!

دایی رضا ناراحت نشیا من حالم خوبه خوبه! این پست فقط جهت اینه که بدونه یادش بودم و یادآوری کنم همچین کسی تو زندگیم نقش داشته!

نوشته شده در چهارشنبه 1392/01/14ساعت 1:51 توسط غزال |


 دیگه نیازی نیست ....

۱۶ فروردین

نوشته شده در دوشنبه 1392/01/12ساعت 2:32 توسط غزال |

 

 dsc02341.jpg

dsc02339.jpg

نوشته شده در شنبه 1392/01/10ساعت 18:51 توسط غزال |

اگه حوصله داری بخون! چون خیلی زیاده و هیچ اجباری هم نیست...

ولی خواهش میکنم بخونید چشام درومد! چون رسیدم به اسفند ماه دستم خورد به اون کلید لعنتی مسخره همش یهو پاک شد مجبور شدم از اول بنویسم

سال 91:
تنها تحویلش رو گذروندم

با سفر به انزلی با دایی رضا ،خاله گیتی ،اسرا،پگاه و فاطی شروع شد.هرجا دایی رضا باشه بهشته اونجا واسم.عالی به معنای واقعی کلمه!مسابقه هایی که راه مینداخت از کنار ساحل بگیر تا تو ویلا...

۱۷فروردینم   جذابیت خودشو داشت وقتی تو مدرسه مهره ی کمرم شکست... که هنوز هم علتش رو فاش نکردمو نخواهم کرد واسه همین همه دکترا تو کفش بودن که آخه چه طور ممکنه! امکانش فقط یه جور بود اونم...

فروردین و اردیبهشت درگیری شدید روحی داشتم که با اومدنمون به هشتگرد همه چی درست شد

۲۱ اریبهشت   روزی که میتونست یه روز عالی باشه اما خب... ولش کن

27 اردیبهشت   کار کردن با تفنگ رو یاد گرفتم! کلاشینکوف!!

31 اردیبهشت  شروع دادسرا و دادگستری رفتنم بود واسه اولین بار تو زندگیم.واقعا از محیطش متنفرم.

خرداد /دعواهای همیشگی منو بابام در فصل امتحانا...

7اردیبهشت   رفتم بهشت زهرا پیش بابام کلی گلایه کردم ولی اون اخم به ابرو نیاورد...مثل همیشه! خیلی سبک شدم
تو دفتر خاطرات اسرا یه چیزایی خوندم که گفتم خیلی بی معرفتم.همین

21اردیبهشت به دنیا اودن کیان

تیرماه عالی شروع شد با چند شب متوالی خونه ی مامانبزرگم و شام هایی که مهمان میشدیم.مهمان عمه هام. خیلی عالییی... با فاطمه و بچه های عمه ام اینا

5تیر   رفتم مطب...یا خیلی مزخرف مثل همیشه یا خیلی عالی اونم مثل همیشه

14تیر   سالگرد ازدواج مامان-بابام : شام به فامیلا!

20تیر   روز تاریخی با مطهره!سینما-پراشکی بدمزه-زمین خوردن مطی-... عالی

27تیر  با جمعی از دوستان:سینما-آب زرشک-پارکینگ مطب

30 تیر  :با عمه یه جای جدید رفتیم جالب بود! کجاش بماند

31تیر  خونه مطهره اینا-عیادت
ماه عسل با علی ضیا مجری محبوب من!

۵مرداد    کلاس فن بیان سرشار از سوتی های من!! شب خونه خاله متی فرداش تولدش بود! کلی خوشحال شد.

۸مرداد   با نرگس کتابخونه

۹مرداد   خونه ی خاله فروزان.مامانم که بعد قرن ها مترو سوار میشد موجبات خنده ی مارو فراهم کرد به شدت!حقیقتا خوش گذشت! عاشق فروزانم!

10مرداد سالگرد امیر.خیلی دلم براش تنگ شده!منو خیلی دوست داشت.پگاه میگفت بهش میگفته دوست دارم مثل غزاله شی...واسش یه سبد گل درست کردم باتمام وجود و عشقم!جاش خالیه.خیلی.

۱۱مرداد   بستنی با دایی حسین! وای خیلی چسبید!

15مرداد   یه هدیه ی غافگیر کننده از مطهره توی فرهنگسرا! همیشه منو غافلگیر میکنه!

۲۵ مرداد تولد شیوا ی عزیزم - جمع و جور شدن واسه انتقال

۲۶مرداد   مطهره ی دیوونه اومده زنگمونو زده میگه کارگرم!! به صورت خودجوش واسه کمک اومده بود!!

۲۷مرداد   از تهران خداحافظی کردیم.

۲۹مرداد   خور! از پاسور با رسول  رضا علی  اینا بگیر تا رفتن پیش اون درخت که امیرحسین پارسال 500 کیلو ازش آلو چید عالی بود

۳۰مرداد   آبشار!! وای اتفاقات ناگواری هم رخ داد که لازم به ذکر نیست!

1شهریور   روز پزشک:بدون شرح!خیلی غیرمنتظره بود در کل!

۷شهریور  شمال با عمه !کل تین پوشو یه تنه خریدیم فک کنم!!-آموزش شنا تو استخربقل دریا!!-دوچرخه سواری و حرفه ای بودن نسرین-تو هتل و مسابقه ی والیبال-آش دوغ!!-از کارکنان رستوران که باعث شد... بماند...!!

۱۸شهریور   اولین مهمانان منزل جدید!دایی رضا

این روزا بیشتر بانسرینم!

 

۲۳شهریور   واسه اولین بار تنها رفتم تهران با اسرا،گیتی و هومن کلی گشتیم!هومن خداییه واسه خودش!

25شهریور  :خونه ی خاله متی.تا3-4 بادایی رضا بیدار بودیم عکسهای سالهای قبل رو میدیدیم.
دلم هوای خونه رو کرد ول کردم اومدم

26شهریور   خونه نرگس اینا کلی ظرف شکست!! اصلا هم تقصیر من نبود!! هیچ کس شک نکنه!!
 

۲۸شهریور   از تهران تا خونه گریه

۱مهر    مدرسه.پیاده امدم خونه گم شدم!

۱۳مهر بازم مطهره و کارای خارق العاده! بین دوتا کلاسم اومده یه فلایک چایی زده زیر بغلش که من چایی دوس دارم بخورم! توی لیوانای کثیفمونم به آقای مرادی هم چایی دادیم.کلی هم حال کرد!

۲۵مهر    تولد سورنا-عشق آجی-خونه ی مامانی اینا

27مهر   حوصله ندارم توضیح بدم چی شده

4آبان    با آقای مرادی قرار داشتم.واسه هماهنگی اجرای مشترک.خوب بود.خونه ی مهری

۱۱ابان   عالی.صبح با مطی سینما-ساندویچ کثیف منار خیابون-فن بیان-شعرطنز-پیشنهاد کار-شب مطی اومد هشتگرد

12آبان   فروزان اینا اومدن خونمون.-چایی دایی امیر-تک درخت -ژله ی آبرو ریزی-مطهره

۱۵آبان    خاطره انگیز بود

19آبان    چشای پف کرده-دل گرفته و ...

2آذر   مطهره-نرگس-فروغ-سحر-عمه اینا-علیرضا-شادی

4اذر   خاله فروزان اینا اومدن اینجا-جوجه با سس مخصوص امیراقا-اش نخورده-گیتار ایرحسین فوق العاده بود-ژله ی من-تخته نرد بصورت آموزشی-برگه تصیح کردن بامهسا-نقاشی امیرعلی20 روز دیگه آزمون کارشناسی دارن/قبول شدن/

۱۳ آذر     تولد خودمونی ما با کیک درنا !!
  

۱۴آذر    عمو وحید و خاله متی تولدمن! عالی.

۱۶ اذر       تولد فاطمه خونشون! عشق منه !! اینقدر پاکه...

18دی   تولد نرگس نشد ببینمش

28دی   تولد مطی!-خانه ی هنرمندان-کافه ویونا-گل نرگس-عالی تولد دوس جونه دیگه مگه شیه؟

۱بهمن   کارنامه:راضی ام99/18

11بهمن   همه بصورت دسته جمعی خونه ما بودن! باغ وحش-تک درخت-برغان

۱۸بهمن   عمه اینا اینجا بودن.خوش گذشت... مخصوصا آش

۱۹بهمن   تولدآقای حسنی زاده خونه عموامیر
 

۳۰بهمن   عالی- انجمن دکتر اقبالی-خونه ی آقای حسنی زاده-توراه برگشتم که...

5 اسفند   روز مهندس خونه ی عموامیر.عجب ماهی و مرغی درست کرده بود...

۹اسفند    المپیاد فیزیک.سوژه بودا!!!!!!!!!

16 اسفند   آشنایی با میترا-غیرمنتظره

18اسفند   عروسی - فاطمه اومده خونمون عالییییی

19 اسفند   با فاطمه برغان و ...

24 اسفند   تهران-قوی فکر-هدیه گرفتم کلی-مطهره-هاجر-سلسبیل-خونه ی مامانی-خونه شادی عالی!

28 اسفند   عمو امیر اومد خونمون شب خاصی بود...

29اسفند   میترا اومد خونمون.کلی آتیش بازی کردیمو آتیش سوزوندیم و عالی!

۳۰اسفند    عید شما مبارک! کلی کار کردم که الان حوصله ی نوشتنشو ندارم دیگه!

 

امسال سالی بود پراز تجربیات جدید و اتفاقاتی که واسه اولین بار تو زندگیم رخ میدادن...هم خوب هم شاید خوب

آدمای جدیدی هم که اومدن خیلی چیزا دارن که بهم یاد بدن و باهاشون عشق کنم و لذت ببرم
در کل سال خاصی بود!

هنوز در تلاش برای ترک عادتی هستم

نوشته شده در یکشنبه 1392/01/04ساعت 4:6 توسط غزال |

تنها تویی که  از پشت پرده ی واژه های بی صدایم پی میبری به حرف های دلم.

تنها تویی که بشکاف برمیداری و باز میکنی چین های پیشانی ام را.

تنها تو بودی که متفاوت و مستمر تلاش کردی برای درمان دردم.

میدونم با چنگ و دندون این چند سال دوستی مونو حفظ کردیم،خیلی کارا کردی،خیلی بامعرفت بودی

وخیلی بیشتر از من . ازین به بعد هم همینارو ازت میخوام .

اتمام فصلت مبارک دوست جون زمستونی من!

 

اینم عکسی که سفارش داده بودی. سفره ی هفت سین ۹۲ من!

 

                                    dsc02393.jpg

 

راستی مطهره اگه بدونی هلیا چه جیگری شده... عکسشو واست میل میکنم در اولین فرصت ! چشاش یه آبیه خاصیه... آروووم

نوشته شده در پنجشنبه 1392/01/01ساعت 20:28 توسط غزال |

دهانت را میبویم

مست میشوم از بوی بهشت

میبوسمت

مست مست

                                                                 به یگانه الماسم!

نوشته شده در سه شنبه 1391/12/22ساعت 0:41 توسط غزال |

ترنم باران:

دینگ دینگ! بازهم همان دخترک احساساتی که ناممکن برایش بی

معناست...شاید من...شاید تو...

با شنیدن گمان های دلت نگرانی هایم را درپس واژه ها ازتو پنهان می کنم...اما گمان

نمی کنم واژه ها نیزاز پسش برآیند...



من:

از اینکه دیروز در حرفهایم پرده دریدم و بی پروا ، بی مهابا و بی باک  سخن گفتم از خودم و اندیشه های در سر ،کمی بخشش میخواهم که نگرانت کردم!

نگران نباش هنوز به دریا نزدم دل را !

ممنون که هستی ، میشنوی، فکر میکنی و نگران میشی!

 

نوشته شده در دوشنبه 1391/12/21ساعت 15:2 توسط غزال |

گوش بسپار

به آوای باران

که نجیبانه میکوبد

بر پنجره ی یادت

تا بگوید

جای غزال

او یادش مانده

آن شب سرد

او ، تو شدی

و امشب

تو ، تو میشوی!

 

میترای عزیزم

آرزوهایت بی شمار باد و شادی هایت بی نهایت!

تو شدنت مبارک!

نوشته شده در یکشنبه 1391/12/20ساعت 20:38 توسط غزال |

صدایی میشنوم

دینگ دینگ

تو نمیشنوی شنوای مهربانم

عادت به شنیدن گمان های دل نابالغ من داری

شاید

خیال

دینگ دینگ

ذهنت را سنجاق زده ام،گویی

با حرفهایی بی سرانجام

با آن غریبه با من

که آشفتگی ام را میبیند

و سوت بلبلی میزند برایم

حواسم پرت میشود

نمیشکند

مرا میترساند

که اگر فراموشش کنم...

نه!

نقطه سر ماجرا

قسمت آخرش باشد ، زمان بنویسد

 

                                                                      به ترنم باران!

                                                                 

نوشته شده در شنبه 1391/12/19ساعت 19:59 توسط غزال |

سر زده آمدی

مشغول عشقبازی با خاطراتم بودم

روی گونه ام غلتیدی

نرم و صبور

لحظه مانوس شد باتو

هنوز خوبم

تبسمی از سر دلتنگی

و دستی که بسویت آمد

و بی کلام گفت:

جایی دیگر ماوی گزین!

نوشته شده در سه شنبه 1391/12/15ساعت 13:25 توسط غزال |

ــ

ــ

ــ

 

چند سطر سکوت

هر طور که می خواهی معنایش کن.

 

 

نوشته شده در سه شنبه 1391/12/15ساعت 13:17 توسط غزال |

امروز

نخ و سوزن برداشته ام

روی پیشانی ام

چین هایی دوخته ام

می اندیشم

و انگار می ترسم

از نگفتن هایت

                                                                              به راپیمازی!

نوشته شده در یکشنبه 1391/12/13ساعت 13:1 توسط غزال |

اول-دوم دبستان بودم یه کارتون داشتم اسمش فرار مرغ بود. حداقل روزی یکی دوبار میدیدمش.

نقش دوم کارتون یه دیالوگ داشت،میگفت: درد دوست شماست! خیلی موافق این جمله نیستم اما

الان این دوست از چهارشنبه مهمان سر منه ! بذار بگه من میزبان بدی ام اما ازش واقعا خسته شدم!

همین موقع هاست که بیرونش کنم.

الان روشنایی خونه فقط نور صفحه ی مانیتوره! همه جا تاریک و ساکت.

همونجوری که دوست دارم.بی دغدغه،تلفن خونه رو کشیدم،موبایلمم خاموشه، آیفون که صداش در

نمیاد و مهمان من در حال بند کتانی بستن! 

چقدر آرومم.

میبوسمت خدا!

نوشته شده در شنبه 1391/12/12ساعت 18:44 توسط غزال |

همیشه توقع داشتم و دارم که از نگاهم،لبخندم و اغلب سکوتم حرف هامو  بفهمید... توقع بی جاییه می دونم!

اما گاه گفتن زبرترین و سخت ترین کار دنیاست!

می خوام ببینم کسی پیدا میشه که از ناگفته هام،گفتنی هامو پیدا کنه!

نوشته شده در پنجشنبه 1391/12/10ساعت 13:11 توسط غزال |

مطهره امسال من پیروز شدم!! بالاخره یادم موند!! البته با ۵ روز تاخیر به فکر پست گذاشتن افتادم!!

زنده باد ششمین سالگرد دوستی مون !!

نوشته شده در پنجشنبه 1391/12/10ساعت 12:5 توسط غزال |

فکر کنم یه ساعتی شد که رو تختم دراز کشیده بودم، به بیرون خیره شده بودم و به هیچ فکر می کردم!

موضوع خوبی بود چون تهی بود! اما سخت ! نمی دونم چه جوری می شد که به هیچی فکر کرد! الان

میگم مگه میشه؟؟ خب شده بود!

 

این روزا احساس می کنم دارم از خودم فرار می کنم،از اونی که ساختمش اما مثل اینکه زیادم شبیه من

نیست.شاید یکی از دلایلی که می نویسم هم همینه  دارم یه طنابی به خودم می بندم که زیاد دور

نشم، در نرم! همش منتظرم یه چیزی یه کسی/شاید خودم/ بیاد منو بگیره که اون غزال رمیدهه نشم!

 

البته راستش ته دلم بدم نمیاد رها شم... نو شم،مثل امسال که داره نم نم جدید می شه! دلم

احساسای جدید می خواد،تجربه های نو!

 

از المپیاد اومدم احساس سبک بالی می کنم.لبخند می زنه لبم بی دلیل! دوست دارم حس خوبیه! تو

راه  قارچ گرفتم، اصلا حواسم به مقدارش نبود محو سفیدیشون شده بودم،پاک اند مثل سورنا!

می بوسمت خدا!

نوشته شده در چهارشنبه 1391/12/09ساعت 20:15 توسط غزال |

 

تو این شهر جدید گاهی خاطره های آدم صف می کشن،قطار می شن میان جلو نگاهش!

امشب از اون شباست که هوای خیلی چیزا،خیلی آدما و خیلی حسارو کردم!

هوای اون چایی های  آخر شب مهری ،پیاده رو رو به روی

پارک ملت ،کافه ویونا ،پشت در بسته ی سالن تئاتر ،هتل اسپیناس ،گل ها ی نرگس ،لبخندای خاله

فروزان ،گیتار زدنای امیرحسین،بوی مطب دندونپزشکی ،ساختمون گردون ،آلبومای قدیمی رو با دایی رضا

دیدن،شنیدن های فاطمه،شعرای باباعلی ،مزار حسن ، خیرپیشای آقا ممی ،خانه ی والیبال ، حیوونای گیتی ،اسرا،بد

مستی های حسین، حتی آقا تنها و شاهین/مثل اینکه الان معتاد شده/و دمی مامانی!وقتی بهشون فکر

می کنم یه حسی خوبی دارم!یه چیزی شبیه ژله ای که دیشب درست کردمو نخوردمش...

ناراحت نیستم اینجا رو دوست دارم!دوستایی که پیدا کردیمو دوست دارم! آرامششو!

دارم خیلی چیزا از دوست جدیدمون یاد می گیرم حتی خودمه!از بودنش لذت می برم! مرسی که

هستی . از آدمای جدید استقبال می کنم.از اینکه نمی تونی پیش بینی شون کنی،از اینکه همیشه یه

چیزی تو جیبشون دارن که فقط واسه خودشون باشه ، تکراری نباشه و به فکر وادارنت!

الان به خودم اومدم دیدم یه کاری دارم می کنم!! داشتم انگشتامو میشکوندم!!کاری که از شنیدن

صداش حس خوبی بهم دست نمی ده!!

الان حال دلم بهتره فقط یه بارون می خوام، یه خیابون سربالایی و یکی که بفهمه چی میگم!

خدایا می بوسمت!

نوشته شده در سه شنبه 1391/12/08ساعت 19:50 توسط غزال |

نه می دونم چه جوری بودی،نه صداتو شنیدم،نه صورتتو لمس کردم،نه...

تو حسرت اینم که کاش یک بار گوشام میشنیدن که بگی غزالم...

الان همه چیز خوبه فقط دلم تنگه اما واسه کی نمی دونم،انگار یه چیزی گم کردم،این دفعه دیگه با گریه آروم نشدم باید می نوشتم چه می دونم شاید بخونی شایدم فقط خودمو گول می زنم وقتی احساس می کنم هستی...

کاش فقط یه خاطره ازت داشتم.توقع زیادی نیست فکر کنم اما تو همونم برآورده نکردی.خیلی بی معرفتی!

ولی دوست دارم.همیشه.

ممنون بابتشون.می خوام فکر کنم هدیه ها ی تو بودن...اینجوری قشنگ تر می شه.چون انگار حواست بهم هست.

آغوشت،بوسه هات،خوابت،حس بودنت و هدیه هات رو همه جوره می طلبم.

خیالتم راحت اینجا یکی هست مثل تو خوب که می پرستمش.

چشمای خیسم امان نمیده برات بیشتر بنویسم.

مواظب خودم هستم.توام باش.

                                                                            به دوست نا کجا آبادی ام.

نوشته شده در دوشنبه 1391/12/07ساعت 20:51 توسط غزال |


آخرين مطالب
»
» من میخواستم
» من نمیدونم کی میشم وقتی با تو ام...
» نه عزیزم میدونم زندگی معامله نیست...
» دارم شلنگ فوت میکنم یا میخونی ؟
» من میرم. موقعی برمیگردم که پست شده باشم!
» کسی هست آیا؟؟ بفهمد مرا؟؟ نچ!
» چه گویم؟ از که گویم؟ با که گویم؟
» تو چی فک میکنی؟
» ...
Design By : Pars Skin