بیا تا برایت بگویم

سلام

نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۰/۰۹/۱۳ساعت 16:0 توسط غزال |

حتما این یک قیام دست جمعی ست برای کشتن من!

مردم شهر همه بوی تو را میدهند...

 

 

این فعلا یک ایده ست... بعد از تکرار و تکرار و تکرار بوی عطری آشنا در خیابان که تا مغز استخوانم رخنه میکند

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۳/۰۳/۲۸ساعت 20:7 توسط غزال

یک ساعت و ده دقیقه : روی سکو ، زیر آفتاب ، روبه روی همون  خیابون پشت حیاط  مدرسه!

 

یه احساس پلاس شده وسط کلاس

کامبیوم چوپ پنبه ساز ، سیتوکینز ، ژیبرلین

من : این ابلها به چی فکر میکنن؟

- خوبی؟

من : سعی میکنم باشم

- فقط با خنده های مصنوعیت میخوای اینجوری نشون بدی

 

تنها مکالمه ی امروز من!

مشغول افکار خودمم

 

باکرگی یه دختر ۱۰ ساله کلافم میکنه!

شاید شن رفته تو چشت کور شدی؟/به من چه؟/ باکره شده! مثل احساست!

 

 

بدموقع زاییده شدم

دیر

بره ای میخواست بمکد از پستانت

اما...

کمی هم شبیه من بود

 

 

اونقدر جاهامون رو عوض بدل کردی

که عوضی شدیم!!

 

همیشه از خودم عقب بودم و از جایی که باید قرار میگرفتم جلو

من نباید میدیدم

نباید تجربه میکردم

 

 

نفس نفس میزنم

 سرمو میندازم پایین ، چشامو  میبندم  

دقیقا ۱۰ ثانیه پیش بود با خودم کل انداختم

رکوردو زدم ولی تقریبا کل شهر جدید دور سرم داره میچرخه!

۴ تا فوش به در و دیوار

بی دلیل! لجبازیه خودم بود ...

یه نفس عمیق و دوباره روی سکو ، زیر آفتاب  ، رو به رو ی همون خیابون پشت حیاط مدرسه!

 

 

بر پدرت! این چی میگه این وسط  آخه؟!

از دوشب پیش

برام مسخره ست خاطرات بد مستی یه دختر ۱۷ ساله

فقط  قسمت  جالب موضوع اینجاست : ماهیانه ها - هفتگی ها - باهزارتا کوفت و زهرمار دیگه شونو جمع کردن

که مشروب رو بگیرن! هه هه هه عجب... خوشم اومد ! 

به روی خودم نیاوردم! نمیخوام ذهنیت غلط و احمقانه ای  که در موردم دارن خراب بشه!

گاهی وقتی خوب تو چشاش نگا میکنم خجالت میکشه

قصدم این نیست

خجالت نداره که! اصلا ارتباطی به من پیدا نمیکنه!

به قول امیر جریان خربزه و لرزشه دیگه

 

نمیدونم چرا هرکی هر غلطی میکنه میاد به من گزارش کار میده

بابا من خودم هشتم گروی نهمه!

این بنده های خدا که نمیدونن!

به کی

به کجا

تکیه کردید دیوونه ها   ؟؟؟؟؟؟؟ !!!!!!!!!!!

 

دیگه وقت تمومه !

یه پوز خند! ۳ ثانیه فکر

دیگه داری میری!

 غیر شب بخیر مدعـــــــــــی!

 

نوشته شده در جمعه ۱۳۹۲/۰۲/۰۶ساعت 12:54 توسط غزال |

 نفهمیدم چی گفتی  ناخدا

نمیپرسم

چون شلوغی ، نمیخوام شلوغ ترت کنم.

چون پری ، لبریز بشی ریخته میشی رو خود من!

منتها مثل شراب نه!

مثل قیر

قیر ... قیــــــــــــر!!

شاید همین روزا ما را به خیر رو شما را به سلامت

                   بیخیال این خیال...

نوشته شده در شنبه ۱۳۹۲/۰۱/۳۱ساعت 22:40 توسط غزال |

 

  این روزا یه چیزی رو خوب یاد گرفتم : ادما رو از خودم دور کنم !

  من با خودم لج کردم با توام لج کردم... منتها برداشتت در نوع خودش جالبه!

   با یه لبخند ردش میکنم

   اگه پرکاربرد ترین وسیله،حرف یا... تو زندگی منو بخوای بدونی!

    قطعا لبخندمه!

   مدعی!

  تو چرا هیچی نمیگی؟!

  چرا نمیگی بس کن؟

 چرا نمیپرسی  آخه چه مرگته لامصب؟

 حتی با این ادبیات هم مشکلی ندارم

 چون  حرف نزدنات از از هزارتا بد و بیراهم بدتره

  میدونم وظیفه نداری

  افکارم دارن جون میدن، میمیرن...

  خرابشون میکنی به سادگی

   تو گم کردی

 در واقع گم شدی تو خودت و اطرافت

 مقصر ؟!

 .

 .

 .

 آهای مدعی!

 احمق شدم

 خیلی

  چرا اینا رو مینویسم؟

  وقتی میدونم از...

 ولش کن!

  نمیدونم اینا چین؟ راست یا دروغ؟ گله ؟ هرچی احتمالا همین فردا صبح از گفتنشون پشیمون میشم و مثل

  پستی که حذفش کردم.اون موقع هم شاکی بودم! وقتی ذهنم سردرگمه نباید بنویسم...

 اما امشب مینویسم! میخوام بگم...

  این نهایت بی شرمیه که وقتی حال دلم خوب نیست میام اینجا خط خطی میکنم ! معذرت میخوام! اما این

آرومم میکنه چون یه نفهمو مخاطب قرار نمیدم  که آخر حرفام برگرده بگه : درست میشه! نگران نباش! تو بیخودی

خودتو اذیت میکنی و ... مگه حرف نزنی میمیری آخه؟

 اینجا حداقل واسه هیچ کس مینویسی ، اون هیچ کس هم

مجبور نیست به حرفات گوش کنه و آرومت کنه... من چی میگم؟

 من فقط دلم تنگه! دل تنگ اون حماقت!

 حالا میتونی یه پوز خند بزنی و بری !

  اعتراضی وارد نیست...

  من بسیار پرتوقع ام!

  من

  من

  من!

  من نه اونم که میبینی ، نه اونی که میخونی!

  حالا با خیال راحت بخواب

  منو شب میخوایم پشت سرت غیبت کنیم تا خود صبح!

  گور پدر مدرسه ، درس ، خواب

  امشبو اینجوری میگذرونیم

 اما امشب شب نیست

 غیر روز خوش!

 

 

 

  

نوشته شده در جمعه ۱۳۹۲/۰۱/۳۰ساعت 22:53 توسط غزال |

تورم فاصله بالاست

به اندازه ی وامی از چشمانت

کمکی باید!

                                       به تمام خودم !

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۲/۰۱/۲۹ساعت 12:12 توسط غزال |

 از روزی که تنهام گذاشتی ۱۷ سال گذشت...هنوز منتظرم...خودت میدونی منتظر چی! فقط بدون من صبور نیستم!البته اگه میگفتم:/میدونی که صبور نیستم/بهتر بود چون خیلی مسخره ست که یه دختر خصوصیاتشو واسه باباش توصیف کنه!

گه گاه نبودتو احساس میکنم،دلم میگره اما میگم بیخیال! ناز شصتت که خوب مارو گذاشتی رفتی!دمت گرم بامرام! اما الان یکیو دارم که میدونم از تو خیلی بهتره...

ماکه اینجا خوبیم سعی کن توام خوب باشی.مثل همه ی سیزده ها نتونستم بیام پیشت اما دلمو دوست دارممو بوسمو فرستادم برات

اگه احساس کردی با کنایه گفتم،به دل نگیر.هرکار میکنم بازم ازت دل خورم! اما نمیدونم چرا خیلی دوست دارم!

دایی رضا ناراحت نشیا من حالم خوبه خوبه! این پست فقط جهت اینه که بدونه یادش بودم و یادآوری کنم همچین کسی تو زندگیم نقش داشته!

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۲/۰۱/۱۴ساعت 1:51 توسط غزال |

دهانت را میبویم

مست میشوم از بوی بهشت

میبوسمت

مست مست

                                                                 به یگانه الماسم!

نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۱/۱۲/۲۲ساعت 0:41 توسط غزال |

صدایی میشنوم

دینگ دینگ

تو نمیشنوی شنوای مهربانم

عادت به شنیدن گمان های دل نابالغ من داری

شاید

خیال

دینگ دینگ

ذهنت را سنجاق زده ام،گویی

با حرفهایی بی سرانجام

با آن غریبه با من

که آشفتگی ام را میبیند

و سوت بلبلی میزند برایم

حواسم پرت میشود

نمیشکند

مرا میترساند

که اگر فراموشش کنم...

نه!

نقطه سر ماجرا

قسمت آخرش باشد ، زمان بنویسد

 

                                                                      به ترنم باران!

                                                                 

نوشته شده در شنبه ۱۳۹۱/۱۲/۱۹ساعت 19:59 توسط غزال |

ــ

ــ

ــ

 

چند سطر سکوت

هر طور که می خواهی معنایش کن.

 

 

نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۱/۱۲/۱۵ساعت 13:17 توسط غزال |

امروز

نخ و سوزن برداشته ام

روی پیشانی ام

چین هایی دوخته ام

می اندیشم

و انگار می ترسم

از نگفتن هایت

                                                                              به راپیمازی!

نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۱/۱۲/۱۳ساعت 13:1 توسط غزال |

اول-دوم دبستان بودم یه کارتون داشتم اسمش فرار مرغ بود. حداقل روزی یکی دوبار میدیدمش.

نقش دوم کارتون یه دیالوگ داشت،میگفت: درد دوست شماست! خیلی موافق این جمله نیستم اما

الان این دوست از چهارشنبه مهمان سر منه ! بذار بگه من میزبان بدی ام اما ازش واقعا خسته شدم!

همین موقع هاست که بیرونش کنم.

الان روشنایی خونه فقط نور صفحه ی مانیتوره! همه جا تاریک و ساکت.

همونجوری که دوست دارم.بی دغدغه،تلفن خونه رو کشیدم،موبایلمم خاموشه، آیفون که صداش در

نمیاد و مهمان من در حال بند کتانی بستن! 

چقدر آرومم.

میبوسمت خدا!

نوشته شده در شنبه ۱۳۹۱/۱۲/۱۲ساعت 18:44 توسط غزال |

همیشه توقع داشتم و دارم که از نگاهم،لبخندم و اغلب سکوتم حرف هامو  بفهمید... توقع بی جاییه می دونم!

اما گاه گفتن زبرترین و سخت ترین کار دنیاست!

می خوام ببینم کسی پیدا میشه که از ناگفته هام،گفتنی هامو پیدا کنه!

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۱/۱۲/۱۰ساعت 13:11 توسط غزال |

فکر کنم یه ساعتی شد که رو تختم دراز کشیده بودم، به بیرون خیره شده بودم و به هیچ فکر می کردم!

موضوع خوبی بود چون تهی بود! اما سخت ! نمی دونم چه جوری می شد که به هیچی فکر کرد! الان

میگم مگه میشه؟؟ خب شده بود!

 

این روزا احساس می کنم دارم از خودم فرار می کنم،از اونی که ساختمش اما مثل اینکه زیادم شبیه من

نیست.شاید یکی از دلایلی که می نویسم هم همینه  دارم یه طنابی به خودم می بندم که زیاد دور

نشم، در نرم! همش منتظرم یه چیزی یه کسی/شاید خودم/ بیاد منو بگیره که اون غزال رمیدهه نشم!

 

البته راستش ته دلم بدم نمیاد رها شم... نو شم،مثل امسال که داره نم نم جدید می شه! دلم

احساسای جدید می خواد،تجربه های نو!

 

از المپیاد اومدم احساس سبک بالی می کنم.لبخند می زنه لبم بی دلیل! دوست دارم حس خوبیه! تو

راه  قارچ گرفتم، اصلا حواسم به مقدارش نبود محو سفیدیشون شده بودم،پاک اند مثل سورنا!

می بوسمت خدا!

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۱/۱۲/۰۹ساعت 20:15 توسط غزال |

 

تو این شهر جدید گاهی خاطره های آدم صف می کشن،قطار می شن میان جلو نگاهش!

امشب از اون شباست که هوای خیلی چیزا،خیلی آدما و خیلی حسارو کردم!

هوای اون چایی های  آخر شب مهری ،پیاده رو رو به روی

پارک ملت ،کافه ویونا ،پشت در بسته ی سالن تئاتر ،هتل اسپیناس ،گل ها ی نرگس ،لبخندای خاله

فروزان ،گیتار زدنای امیرحسین،بوی مطب دندونپزشکی ،ساختمون گردون ،آلبومای قدیمی رو با دایی رضا

دیدن،شنیدن های فاطمه،شعرای باباعلی ،مزار حسن ، خیرپیشای آقا ممی ،خانه ی والیبال ، حیوونای گیتی ،اسرا،بد

مستی های حسین، حتی آقا تنها و شاهین/مثل اینکه الان معتاد شده/و دمی مامانی!وقتی بهشون فکر

می کنم یه حسی خوبی دارم!یه چیزی شبیه ژله ای که دیشب درست کردمو نخوردمش...

ناراحت نیستم اینجا رو دوست دارم!دوستایی که پیدا کردیمو دوست دارم! آرامششو!

دارم خیلی چیزا از دوست جدیدمون یاد می گیرم حتی خودمه!از بودنش لذت می برم! مرسی که

هستی . از آدمای جدید استقبال می کنم.از اینکه نمی تونی پیش بینی شون کنی،از اینکه همیشه یه

چیزی تو جیبشون دارن که فقط واسه خودشون باشه ، تکراری نباشه و به فکر وادارنت!

الان به خودم اومدم دیدم یه کاری دارم می کنم!! داشتم انگشتامو میشکوندم!!کاری که از شنیدن

صداش حس خوبی بهم دست نمی ده!!

الان حال دلم بهتره فقط یه بارون می خوام، یه خیابون سربالایی و یکی که بفهمه چی میگم!

خدایا می بوسمت!

نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۱/۱۲/۰۸ساعت 19:50 توسط غزال |

نه می دونم چه جوری بودی،نه صداتو شنیدم،نه صورتتو لمس کردم،نه...

تو حسرت اینم که کاش یک بار گوشام میشنیدن که بگی غزالم...

الان همه چیز خوبه فقط دلم تنگه اما واسه کی نمی دونم،انگار یه چیزی گم کردم،این دفعه دیگه با گریه آروم نشدم باید می نوشتم چه می دونم شاید بخونی شایدم فقط خودمو گول می زنم وقتی احساس می کنم هستی...

کاش فقط یه خاطره ازت داشتم.توقع زیادی نیست فکر کنم اما تو همونم برآورده نکردی.خیلی بی معرفتی!

ولی دوست دارم.همیشه.

ممنون بابتشون.می خوام فکر کنم هدیه ها ی تو بودن...اینجوری قشنگ تر می شه.چون انگار حواست بهم هست.

آغوشت،بوسه هات،خوابت،حس بودنت و هدیه هات رو همه جوره می طلبم.

خیالتم راحت اینجا یکی هست مثل تو خوب که می پرستمش.

چشمای خیسم امان نمیده برات بیشتر بنویسم.

مواظب خودم هستم.توام باش.

                                                                            به دوست نا کجا آبادی ام.

نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۱/۱۲/۰۷ساعت 20:51 توسط غزال |

ترسیدم بچگی کنم...

نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۱/۱۲/۰۶ساعت 5:58 توسط غزال |

سهم خدا چیست در این شلوغی خیالم

سهم من چیست در این دلواپسی نگاهت

کاش کمی دلواپس من بودی

حتی به دروغ

حتی با زبان

حتی در خیال

                                                                ۹۱اردیبهشت  


از اعماق دستم

صدای تیک تیک ساعت می آید

نکند بگویند دیوانه شده است

من همانم

فقط با سیلی عظیم از تغییرات زودگذر

که فقط تو متوجه آنها شدی

برایم عجیب بود دل پاکم

باورت دارم!

                                                              ۹۱خرداد

    به دل پاکم!


این بار با اندکی تفاوت

تو کجا و اینجا کجا

تو کجا و من کجا

هرجا باشم پیدایم می کنی

دلواس این نیستم

تنها دلواپس اینم

که نکند فریب مهربانی آن دوست قبل از تو را بخورم

آن وقت دیگر دیر است

پس زودتر بیا!

                                                             ۹۱خرداد

              به کوه غرورم!(با ساکن روی ه)

نوشته شده در جمعه ۱۳۹۱/۱۲/۰۴ساعت 15:50 توسط غزال |

نوشتن

تنها همین نوشتن است که میتواند

مرا از لحظه های غم آلود زندگی ام دور کند

تنها همین نوشتن است که میتواند

مرابه راحتی گول بزند

بازهم درحال گول خوردنم قلم!

توبگو من مینویسم....

                                                       تیر۹۰


شرق و غرب

 

به دیدنت می آیم

تدارکها دیده ام

من مثل تونیستم

حرفها باتودارم که نمیخواهم بزنم!

آخر گفته اند

منوتوُشرق و غربیم

به قول دوستی:کسی هست این نقشه راتاکند؟!

برای منوتوکه نبودُخوب من!

                    به خوب همیشه                             

                                                                               

نوشته شده در جمعه ۱۳۹۱/۱۲/۰۴ساعت 12:48 توسط غزال |

مواد لازم

اصرار من

بی اعتنایی تو

لحن اتفاق

لجاجت زمان

منش بی مسلک تقدیر

نه!

سوپ تلخی می شود

دورش بریزید

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۱/۱۲/۰۲ساعت 18:58 توسط غزال |

خازن دلم

مقاومت احساسم

جریان روزمرگی هایم

باتری روحم

توان ندارد

کلید عشقمان را بالا و پایین نزن

لامپش سوخته

                                                                       اسفند۹۱

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۱/۱۲/۰۲ساعت 18:42 توسط غزال |

حس ناب خاطرات کودکی ام

خدای معرفت

که همه را مجاب میکنی دوستت بدارند

با آن شیرینی لبخندت و شیوایی کلامت

همه آرزوی داشتن مهربانی چون تو را دارند

میدانم

هرچقدر هم در روز میلادت خدا را سپاس گویم کم است

میدانم

تو خوب تر از خوبی

تو همان ماندگاری

که وقتی همه ی رهگذران گذشتند

تو ماندی و رسم معرفت و مهربانی را به من آموختی

میدانم

تا همیشه دوستت دارم...

 دایی جون اینو واسه تولدت نوشته بودم منتها نشد بهت بدم...امید وارم بپذیریش.


پاسخ دایی جونم:عزیزدل.ماهکم.خورشیدم.نگارم.عشقم.وجودم.عمرم.روحم............

زبانم قاصر از تشکر بابت این همه لطف توست.فقط خدا میدونه چقدر

میخوامت.دیوونتم.بخدا که این از قشنگ ترین کادوهای عمرم بود.ممنونتم دایی.

نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۱/۱۱/۲۲ساعت 1:20 توسط غزال |

تو اگر نباشی دیگر که بخواند خواندنی هایم را؟

تو که خودت مرا به این دریا دعوت کردی و شناکردن را به من آموختی و قایقم شدی

گر بروی بدان غرق خواهم شد.

فانوس روشن دریا

کم فروغی ات هم قبول

اما خاموش شدنت را پذیرا نیستم

با این حال

هر تصمیمت برایم محترم است.

                                                                    به تمام خودم

نوشته شده در شنبه ۱۳۹۱/۱۰/۳۰ساعت 22:14 توسط غزال |

 در یک لحظه خدای اعتماد دانستمت
 بی نهایت معتمدم شدی
 داستان را طوری برایت تعریف کردم
 که تا حال شهامتش را نداشتم آنرا اینگونه برای کسی بگویم
 تو یک آینه ی صادقی
 وقتی خود را در آن می بینم
 بایک حس نجیب محترم مرا به من می شناساند
 وقتی با تو حرف می زنم
 احساس یک خمیر شدن دارم
 ماگما شدن
 درآن لحظه است که خودم را توانا می بینم نسبت به
 شکل خود شدن

 پاداش کدامین کارم بود
 که خداوند در دنیایی که به قول خودت کسی نمی شنود
 صدای پرنده را
 صدای جوی آب را
 صدای مهربانی را
 هدیه ای بی نظیر در احساس و عقل برایم فرستاد
 امید دارم
 این دوست برایم بماند
 تا هرکجا تا هر زمان
 که
 می تواند بماند

                                                  به نا آشنای آشنا

                                                                دیماه ۹۱

نوشته شده در شنبه ۱۳۹۱/۱۰/۳۰ساعت 14:45 توسط غزال |

کسی که هر موقع به کودکیم و خاطرات خوبش فکر می کنم تو اکثر اونها هست و اصلا دایی ام باعث شده که اون لحظات قشنگ ترین حالت ممکن شونو پیدا کنن!

به خاطر همه ی محبت های بی دریغ و خالصانه ت همیشه ی همیشه دست بوست هستم.چون تو جای خالی خیلی چیزا و جای خالی اون کسی که هیچ وقت تجربه ی محبت کردن من بهش و محبت کردن اون به خودمو به یاد ندارمو/میدونی کی رو میگم/ برام پر کردی.

مهربونی هات هیچ وقت فراموشم نمیشه و بهترین آرزویی که می تونم برات بکنم سلامی خودت و فربیای نازنینم و دخترای گلته.

 اون شعر رو هم پیداش می کنم حتما میذارمش رو وبلاگ.

 


پاسخ دایی رضا جونم : یادم نیست از جنس بارانی یا نیلوفر هرچه هست هوایت فراموش

نشدنیست ....دایی جونم از احساس باک و رقیقت لذت بردم من لایق این همه تعریف

و تمجید نیستم .من هیچ وقت نتونستم و نمیتونم جای خالی رفیقمو واست بر کنم

اما میدونم و مطمئنم که اون الان از داشتن یه همچین دختر گلی خیلی خوشحاله

چون داشتن همچین کره خری ارزوی هر بدر و مادریه اینو الان که بدر شدم احساس

و لمس میکنم .و خوشحالم که زحمتهای خالم و اون همه گچ خوردن بای تخته هاش

هدر نرفته چون خاله ی شماره ی یکمه و خرسندم که بابا رضات (که یکی از بهترین

باباهای دنیا هست)اندازه یه دنیا دوستت داره.منم عاشقانه همیشه اندازه دخترام

دوستت دارم و کنارت هستم .راستی منم یه شعر واسه اقا ممی گفتم که اول برای

خاله بخونش و بعد از اینکه اشکاشو باک کرد بگو بهم زنگ بزنه خودتم ایراداشو بگیر .

از صمیم قلب ارزو میکنم همیشه بر لبانت گل خنده و در چشمانت برق شادی

بدرخشه

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۱/۰۹/۲۹ساعت 1:30 توسط غزال |

 سلام به همه ی دوستان.

این شعرو هانیه دوست با احساس و مهربونم واسه تولد من نوشته. خیلی خیلی ازش ممنونم.

 

گاهی اشکهایم دربرابرغمهایم کم می آورند 

  امامن ایستاده ام  ازسروهم سروتر 

  ازآب هم روانتر

 امامیدانم که کم می آورم 

 روزی به پایان میرسم 

اماغم هایم اشکهایم به پایان نمیرسد 

خدایامن دراین تنهایی محتاج یک بهترینم 

بهترینم بازگردتاشایدبه پایان نرسم.

 


 نمیدانم چه بگویم   چه میتوانم بگوییم
واژه ها کلمه هادربرابرغم هایم حرفی ندارندکه بگویند
من ماندمویک مشت آدم های به ظاهرخوب به ظاهردوست
من ماندم وتنهایی
تنهایی است که مراهرشب درآغوش میگیرد
می توانم بگویم که یکی هست هنوزهم اوراصدامیزنم
درشادی وغم ها
بهترینم اوست
اماحیف ازاین دنیای بی رحم من و او
دنیایی که بین مافاصله ای انداخت به اندازه ی دریا
من این طرف ساحل و اوطرف دیگر
امامیدانم یقین دارم که جدانیستیم
خداباماست خدابازهم دنیای من و اوراپرازشادی میکند
بازهم باهم خواهیم بود
ناامیدنیستم امیددارم که می مانم درکناربهترینم
وروزی اوبه تمام تنهایی من پایان خواهد داد
شاید.....
نمیدانم.....

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۱/۰۹/۰۹ساعت 19:22 توسط غزال |

قول میدهم این بار

گوش می دهد انگار

منعم می کنند زین کار

تغییر نمیکند پندار

می ایستد جلویم کردار

همچنان پیش می رود گفتار

می میرند تمام افکار

گویا نیست دیگر جای هیچگونه انکار

آری این است پایان کار

باز هم بر دوش من می ماند تمام سنگینی بار

امان از فکر خام

امان از فکر خام

امان از فکر خام

                                      آبان ۹۱      

                                              به خوب همیشه!


 سپاس

سپاس شیرین بیان من

سپاس شیرین لبخند من

امروز با جادوی صدایت رها گشتم از این همه گله مندی

سپاس که هستی

                                                                به تمام خودم!

نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۱/۰۸/۲۳ساعت 22:28 توسط غزال |

آهوی ساده

 

 

این اهوی ساده باز هم گول خورد

عجب رسم عجیب و غریبی ست نه؟!

این آدمها مثل نقره ی آب دیده اند

کدر شده اند

البته درونشان

ظاهر را حفظ کرده اند

تو که نیستی ببینی

چه ناجوانمردانه تنهایم گذاشتی!حالا نبودنت را بیشتر از هروقت دیگر

احساس می کنم!

بگذریم!

                                           ۹۱تیرماه

به دوست ناکجا آبادیم!


 

اشتباه

 

 


 

  ستاره

 

در ایوان دراز کشیده ای

به آسمان نگاه می کنی

می گویی ستاره ات کدام است؟!

به هیچ وقفه ای میگویم:ستاره ام جلوی رویم است!

حتی به بالا نیم نگاهی هم نمی اندازم!

تبسمی می کنی و سر برمی گردانی و میگویی

ستاره ی من هم رو به رویم است

من ستاره ات ماندم اما تو...

ای کاش آن شب من هم آسمان را می دیدم

تا حالا احساس نکنم

ستاره ام جای دیگری بوده ست!!

                                                       ۹۱تیرماه

نوشته شده در شنبه ۱۳۹۱/۰۴/۱۰ساعت 14:17 توسط غزال |

خداوند من

 

وبازهم...

وباز هم بی آنکه بدانم بارانی میشوم

باز بی آنکه بخواهم رفتنی میشوم

وباز بی آنکه بفهمم آسمانی میشوم

شگفتا:

این بار بی بال پرواز کردن...

میروم تا به بی انتها برسم

به نا کجا آباد

اما...

باز هم به او میرسم

آری

گویا اوست بی نهایت پنهان من...

                                                                    ۹۰/۷/۲۲

 


 

نیمه شب 

 

بازهم درفکرتوهستم وبیتابت

بازهم پیراهن تورا میبویم وبیدار

بازهم هرلحظه صدایت میکنم

بانغمه هایم آشنایت میکنم

باپرتوهای دلنشین مهتاب

در آینه ی وجودم بازتابت میکنم

بازهم به وجود پاکت مینگرم

مانند فرشته ها میدانمت

بازهم صدایت میکنم ومیبارمت

آنقدر میبارمت تاکه دریا شوی

ازمردم ودنیا غافل شوی

می یابمت در آینه های لحظه ها

این بار کمی بیشتربمان

اما...

باز در لحظه ی خوش لحظه ها

پرمیکشی وبی مامیشوی

بازهم درفکرتو هستم وبی تاب

به دیروز مینگرم وفردا

به یاد بودنت دیروز

به امید دیدنت فردا

اما نمی یابم تورا امروز

بازهم امیدبه فرداها

بازهم نظاره  یادها

من میمانم و خاطره ها...

                                                                         ۹۰/۷/۲۷  

    به دوست نا کجا آبادیم! 


سینوس

 

من در سینوس زاویه های جاده ی پرپیچ و خم زندگی

گیر افتاده ام

زیبای من

خط کشی برای من بیار

تا با آن

جاده را صاف

زاویه ها را ۱۸۰

و سینوس ها را صفر کنم

شاید اینگونه فقط آرام شوم.

                                                                     ۹۰/۷/۲۰

     بعد از آزمون جامع مرآت!!!!


 غزال غریب

 

کاش دستان محکم گذشته ات دست و بالم را نبسته بود

کاش هنوز هم می توانستم برایت گریه کنم

نمی دانم آن عقاب که زود تر از مرغ عشق قلب من

بر اوج قله های قلبت پرکشید و تو را برد کیست

او کیست که هم هست و هم نیست

مانند ابری ست که به خاطر بودنش هر لحظه دلم بارانی ست

و به خاطر نبودنش فقط سرگردانی ست

آیا هنوز دستانت تنهایند؟!

با دستان سرد و تنهای من کاری دارند؟!

آیا هنوز مانند دستان من که تورو میخواهند

مرا به یاد دارند؟!

ای خدای من !تو به من بگو چه شده است

من میترسم بدانم

اما به مردم میگویم برایم مهم نیست فقط در شگفتم.همین!

اما این همین همین ماجرایم نیست

من نمیخواهم بدانم

چون آن لحظه است که

دنیای شلوغ و پرصدایم  خلوت و ساکت میشود

آن لبخندی که معروف است  ناشناس و نابود میشود

آن دلی که محبوب است

آن غزالی که محجوب ست

آن اسمی که مفعول است

آن سوالی که مجهول است

نا پیدا و پیدا میشود

ای کاش حتی هنوز غزال غریب غربتهای بی نشان قلبت بودم...

                                                                       ۹۰/۸/۱-غزال پاییزی

تقدیم به کسی که همیشه خوب بود...!!/خوب همیشه/

 به خاطر تو غزال پاییزی شدم...چون اول بار کسی که اینگونه صدایم کرد تو بودی!

                                                                                       


       

     در همین نزدیکی

 

ابرها زمین را سجده میکنند 

در همین نزدیکی

مه همه جا را فراگرفته و هوا را قلقلک می دهد 

در همین نزدیکی 

  آدم یک قدمی خودش را هم سخت میبیند 

حتی همین نزدیکی را

پدرم نور بالا می اندازد

!مثل اینکه چراغ جلو های آسمان سوخته است

گرگ و میش است

در همین نزدیکی

 صدای پرندگان عاشق را می شنوی

چه حرف های مبهمی میزنند

در همین نزدیکی

من کمی ابهام را دوست می دارم

اما از آن می ترسم

بوی خیس جنگل به مشامم می رسد

چیک چیک

باران هم به مهمانی ما آمده

در همین نزدیکی

بیایید یک صدا خدا را فریاد زنیم

...خدا

 ...خدا

!می شنوی ومی بینی جواب او را؟

باران را

مه را

جنگل را 

                   آری خدای من هم در همین نزدیکی است              

                                                      ۹۰/۸/۱۲

         

            به یاد جاده ی گرگان - تابستان ۸۹




 بی چراغی

 

در این بی چراغی تو باز خداحافظ گفتی

و مرا به هفته های دوری سپردی

در این بی چراغی

من ماندم و سایه ی خود

سایه ای که در ابعاد تاریک اتاق احساس روشنی میکرد

در این بی چراغی

من هیچ

ماه هیچ

مهر هیچ

آسمان

باران

سایه

خاطره

همه هیچ

اما فانوس خاموش شده ی سال های با هم بودن هم هیچ؟!

چرا مرا به دست هفته های دوری میسپاری

در حالی که من هر لحظه به فکر روشن کردم فانوسم

اما کبریت های من همه خیس اند

من هنوز هم به ته مانده ی کبریت های خشک تو امید دارم

آری به آنها امید دارم....

                                                                ۹۰/۸/۱۰

تقدیم به دوست ناکجا آبادی زندگی ام و زندگی اش!


  

 تهی از راستی

 

وای که چقدر سکوت اینجا حرف دارد

شلوغی اش گوشم را کر کرده

اینجا چقدر روشن است

شاپرکی به دنبال قاصدک سفید میگردد

نگرد نمی یابی

اینجا مانند دیار ماست

مملو از دورغ هایی با جلد راستی

نمیگردند نمی یابند

می دانند حقیقت نیست

و اگر هم باشد

پوچی بیش نیست

                                                           ۹۰/۸/۲۱


 

نغمه های خیس

 

ببار باران

ببار تا دوباره بخوانم

تا نغمه های خیسم را

لابه لای قطرات ریزت بپاشم

خدا هم سروده هایم را میخواند

دلم برای صدای خدا تنگ شده

دلم برای مهر دستانش تنگ شده

دلم برای آن لحظه ها

که مرا در آغوش میگرفت

و میگفت:تنها نیستی غزال من...

تنگ شده

برای بی دلیل درد و دل کردن ها

تنگ شده

برای هرلحظه با اوبودن ها

برای گریه هایی با بهانه هایی پوچ

برای نوازش کردن هایش

برای همه تنگ شده

هم پنجره ی دلم را باز گذاشته ام

هم  پرده اش را کنار زده ام

باز هم به قلب من سری بزن

منتظرم

                                                          ۹۰/۹/۱۲

    به بی نهابت پنهانم!


 

مادرم

 

آسمان آبي

دريا آبي

اما

من نميدانم چرا ازميان اين همه آبي فقط رنگ پيراهن آبي تو را ميفهمم

نميدانم چرا درميان اين همه چشمان شيدا فقط چشمان تو را زيبا ميدانم

من نميدانم چرا از بين تمام آدما فقط معناي عشق تورا ميابم

نميدانم چرا در اين قحطي فقط بودن تورا ميجويم

نميدانم چرا قه قه هاي مردم خوشحالم نميکند اما با تبسم ظريف تو مي پروايم

من نميدانم چرا در خيالم کسي راه نميابد اما در هرآينه از زمانم تو را ميخواهم

نميدانم چرا غرق ميشوم در ژرفاي نگاهت هنگامي که به تو مينگرم

من از تمام زيبايي هاي خدا آن گيسوان خوش عطر و بلند تورا ميخواهم

من ميدانم همه را دوست ميدارم

اما اين را بهتر ميدانم که

ذره ذره ي وجودم تو را دوست ميدارد.

                                                              ۹۰/۸/۲۵

    تقديم به تمام هستي ام!


انصراف

 

دیگر خسته شده ام

اگر بخواهم از این گیتی انصراف دهم

چه باید بکنم؟!

چرا همه فکر میکنند من نشانشان هستم و تیرهایشان را بسویم میبارند؟!

چرا باور نمیکنند من آنی ام که خود می اندیشم

من آنی ام که خود دوستش دارم

من آنی ام که همیشه می خواستم باشم

من آنی ام که خیلی ها دوست دارند باشند و خیلی ها هم نه!

من نمیخواهم آنی باشم که شما میخواهید

میخواهم آنی باشم که خود از او راضی باشم

من همان تاریکم،همان مبهم،همان خاص

که هیچ کدام از آنها را هویدا نمیسازم

اما چرا فکر میکنی من باید آنی باشم که تو میگویی

که تو دوست داری

چرا من واقعی را نمیبینی؟!

این هم در کنار بدی هایش،نیکی هایی هم دارد

من اینم

دخترکی مهربان ،گاه بد خو و بد عنق

با قلبی که مهربانی هایش را بسیار دوست میدارم

دخترکی نرم و حساس، گاه ستیزه کار و لجباز

که اشک ریختن های لطیفش را بسیار دوست میدارم

دخترکی بی پیرایه و رو، گاه تودار و راز دار

که راز داری های مخلصانه اش را بسیار دوست میدارم

دخترکی عمیق و بزرگ،گاه به بچگی یک خردسال

که بزرگ اندیشیدن هایش را بسیار دوست میدارم

دخترکی روشن بخت و خوب طالع،گاه تیره بخت و بد طالع

که خوش اختری هایش را بسیار دوست میدارم

دخترکی بخشنده و رئوف که فکر میکنم این دیگر* گاه* ندارد!

دخترکی که هرگز به خود نمی بالد اما گاه صفحه ی خود شیفتگی به او می چسبانند

دخترکی که گاه بیگاه دلش برای اطرافیانش تنگ میشود اما گاه ننگ بی معرفتی به او میزنند

دخترکی که هرچه دارد از خدا دارد و هیچ یاوری ندارد مثل او

یاوری همیشگی مانند او

یاوری که دوستش را خوب بشناسد

دوست همیشگی ام به من قول بده

که مرا همین گونه که هستم بپذیری

و عاشقانه دوستم بداری

من عاشقانه هایم را،عاشقانه ارزانی ات میکنم.

                                                                   ۹۰/۹/۲۷



ماورا از ما و شما

 

آنسوی خاطره ها دخترکی می یابم

دختری که چیزی از پاکی فرشته ها کم ندارد

چه بسا از آنها هم پاک تر

از اسمش بگیر تا آخرش همه خوبیست و خوبیست و خوبی

تو از که یاد گرفتی بد نباشی؟!

تو از که یاد گرفتی برای دیگران باشی؟!

تو از که یاد گرفتی بهترین باشی؟!

آنسوی دلتنگی ها دخترکی می یابم

دختری که هر آینه با او بودن

افتخار است و افتخار است و افتخار

کسی که دلم برایش پرمی کشد

به آسمانها میرود

اوج می گیرد و باز برمی گردد و باز بی تابی میکند

آن سوی زیبایی ها دختری می یابم

که هیچ کم ندارد از آن حوری هایی که میگویند در بهشت اند

چه بسا از آنها هم زیباتر

دختری با گیسوان مخملی

با چشمانی کشیده و آهویی

با لبخندی که شادی های دنیا در آن دیدنی ست

دوستی که جز فداکاری برایم هیچ نکرد

زیبا فرشته بودن را از کجاآموختی؟؟!!

                                             ۹۰/۱۰/۲۶-دوست جون!!!

 

    به تمام خودم!تولدت مبارک


از جنس عشق

 

سرتپه های معراج شقایق

کوله باری از عشق بر روی دوشم میگذارد

عطر نسیم درهوای دلم می پیچد

آفتاب سوزان لحظه ها را گرم می سازد

صدای ترنم باران را از سرزمین های دور قلبم می شنوم

غزال هایی پیاده به دشت های وسیع قلبم قدم میگذارند

برگ هایی از جنس نور

از درختان نارون بر روی سرم میریزند و برگ بارانم میکنند

لحظاتی از جنس عشق

احساسی از جنس ابر

عشقی از جنس باران

سرم را بالا میگیرم

به آسمان مینگرم

گویی پس از باران قلبم

رنگین کمانی به آسمان پرکشیده

این بار عاشق ترم

چون این عشق از جنس عشق است

بوی عشق می آید

حس میکنی؟؟!!

                                             ۹۰/۷/۳۰


 باران

 

ابرها ناراحتند

آسمان از ناراحتی ابرها

بارانش گرفته!

آری به قول نیما:آسمان بارانش گرفته!یا شاید ابر بارانش گرفته!آری ابر!!

میشنوی؟!

میبارد ومیلرزد

اما او نمیداند ابر نیز همراه او میبارد

اما

ساکت تر از سکوت

نجیب تر از آسمان

ببار باران اینجا خشکسالی عشق است

ببار باران اینجا فقر لیلی و مجنون است

یا به قول دوستی شیرین و فرهاد!

ببار باران

بردل تنگ من

بر دل تنهای من

اینجا تنهایم

تنهایی هر لحظه همنشین من است

ببار باران

ببار تا تازه شوم

دوباره از جنس عشق شوم

ببار باران

زمین بر عکس تصور ما

جای قشنگی ست شاید

البته برای آنهایی

که عاشق اند و

دوست میدارند

                                                                  ۹۰/۸/۶

    در خلوت شنبه شب بارانی!


آزنگ دلنشین

 

صورت آرنگ دیده ات با آن آزنگ دلنشینش

چه آژنگ های مهربانی دارد

آسا زیستن را از تو آموختم

هموار بودن را

خالص گفتن را

هنوز آن تسبیحت را

همان تسبیح سبز و سفیدت را

به یاد گار دارم

هنوز آن نی ات را

همان که دلت میگرفت با آن آهنگ دلتنگی می نواختی را

در کشو ات میگذاریم

یاد آن چشمان یشمی ات بخیر

که وقتی میخندیدی آنها قهقه میزدند

یاد آن موهای جوگندمی و زیبایت

که آرزو داشتم موهای من هم مانند آنها نرم و لطیف باشد

یاد آن قاشق سنگینت

یاد آن قد رشیدت

یاد همه بخیر

اینجا هر لحظه می بینمت حتی اگر نباشی!

                                                                        ۹۰/۱۰/۱۰

     تقدیم به پدر بزرگ بزرگ قلبم در ناکجا آباد ! !

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۱/۰۴/۰۷ساعت 23:30 توسط غزال |

مرواردید درخشانم!

 

در راز خانه ی  دلم یادت درخشید

عطر خاطره در هوای دلم پیچید

یادش بخیر آن روزها را

که باهم  روی یک نیمکت می نشستیم

هر لحظه پرمی کشیدیم تا خدا و می آمدیم زمین!

حال

دستت را می گیرم

احساس می کنم دنیا را دارم

دنیای منی اما به دنیا اعتمادی نیست

هر لحظه آرزویم این است

دنیا دنیایم را از من نگیرد

                                                                اردیبهشت ۹۱-دوست جون!

                   به تمام خودم!


مروارید درخشانم!

 

پرواز کن!

پرواز کن تا بهم برسیم

من یک دنیا قاصدکم

همواره پراز خبر های قشنگ

خبرهایی که دوست داری بشنوی

تو همان درخشانی

همان که به زندگی ام نوری نو داد

نورت را از من دریغ مکن!

                                                         فروردین ۹۱-دوست جون!

           به تمام خودم!


مروارید درخشانم!

 

آرامم کن ای آرام وجودم

دنیایم را پر کن از مهر و وجودت

تن من سرشار ازتار و پودت

عشق من زنده به امید و آرزویت

گل من حرف من با تو همین است

همین که شعر من ارمغان وجودت!

                                                                    فروردین۹۱-دوست جون!

                به تمام خودم!


در نبودت

هر روز با خیالت داستانی می سازم

هر روز با رویایت کتابی می نویسم

هر روز با آرزویت دنیایی می سازم

هر روز صبح به امیدت به دنیا سلام می کنم

به سپیده می نگرم

تا غروب حسرت می کشم

شب می رسد

چشمان غم زده ام چه می خواهند که اینگونه با من تا میکنند

باز به امید فردا می نشیم

خوب من؛ خواب را از چشمانم گرفته

مهر را از دستانم

عشق را از نگاهم

عرش را از کلامم

اشتیاق را از صدایم

و دنیا را از من گرفته

همه پیشکش نگاه پرمهرت

که از آن مهر ذره ای هم سهم من نشد

                                                              فروردین۹۱

                   به دوست ناکجا آبادیم...


   به حرمت پاکی گل هایم

گلهایم

گیاهانم

گلدان هایشان

شبنم هایشان

انتظارت را می کشند

تا جلوی در گلخانه ام خم می شوند

شاید بیایی

به حرمت پاکی گلهایم بیا!

                                                              اسفند ۹۰

                         به خوب همیشه!


       بی کسی

این بی کسی که دنیایم را فرا گرفته

تا مغز استخوانم را می سوزاند

همیشه ام ؛ محتاج محبتت شدم

گاه بی پرده و گاه مبهم

به تو اشاره میکنم

زین اشاره

گوشه چشمی مهر می بینم

من خواهان دریایش هستم

دریای مهرت

که میدانم بی انتهاست

بگذار در ژرفایش غرق شوم

زین غرق شدن

این بار

گوشه چشمی عشق ببینم

                                                 فروردین ۹۱

          


افسوس

افسوس که فقط عادت افکارم من شدی

افسوس که فقط خوب لحظه های من شدی

افسوس که فقط در خلوت دونفره مان من بودم ومن

فکر میکردم تویی هم هست

دریغا که این بازتاب عشق خودم بود

که  در حوضچه ی اندیشه ام عکس صورت تو را

نمایان می ساخت

افسوس که در وجودم تویی بود

اما در قلبت منی نبود

                                     فروردین ۹۱           


صدایم برای تو

 

 زیبا صدایم

بشنو صدایم را

صدای من قاصدک روزهای طوفانی ات خواهد بود

صدای من تابش روزهای ابری ات خواهد بود

صدای من گرمی روز های برفی ات خواهد بود

صدای من عشق

صدای من روح

صدای من نور

صدای من سراپا فکر

صدای من هر لحظه هم صدایت خواهد بود!

                                                                       فروردین ۹۱

           


نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۱/۰۴/۰۷ساعت 23:24 توسط غزال |


آخرين مطالب
»
»
» دارم شلنگ فوت میکنم یا میشنوی ؟
»
» چه گویم؟ از که گویم؟ با که گویم؟
» ...
» سلام! حال همه ی ما خوب است و تو باور ... /کن/
»
»
»
Design By : Pars Skin