X
تبلیغات
بیا تا برایت بگویم

بیا تا برایت بگویم

سلام

نوشته شده در یکشنبه 1390/09/13ساعت 16:0 توسط غزال |

یک ساعت و ده دقیقه : روی سکو ، زیر آفتاب ، روبه روی همون  خیابون پشت حیاط  مدرسه!

یه احساس پلاس شده وسط کلاس

کامبیوم چوپ پنبه ساز ، سیتوکینز ، ژیبرلین

من : این ابلها به چی فکر میکنن؟

- خوبی؟

من : سعی میکنم باشم

- فقط با خنده های مصنوعیت میخوای اینجوری نشون بدی

 

تنها مکالمه ی امروز من!

مشغول افکار خودمم

 

باکرگی یه دختر ۱۰ ساله کلافم میکنه!

شاید شن رفته تو چشت کور شدی؟/به من چه؟/ باکره شده! مثل احساست!

 

 

بدموقع زاییده شدم

دیر

بره ای میخواست بمکد از پستانت

اما...

کمی هم شبیه من بود

 

 

اونقدر جاهامون رو عوض بدل کردی

که عوضی شدیم!!

 

همیشه از خودم عقب بودم و از جایی که باید قرار میگرفتم جلو

من نباید میدیدم

نباید تجربه میکردم

 

 

نفس نفس میزنم

 سرمو میندازم پایین ، چشامو  میبندم  

دقیقا ۱۰ ثانیه پیش بود با خودم کل انداختم

رکوردو زدم ولی تقریبا کل شهر جدید دور سرم داره میچرخه!

۴ تا فوش به این معلم ورزشه

بی دلیل! لجبازیه خودم بود ...

یه نفس عمیق و دوباره روی سکو ، زیر آفتاب  ، رو به رو ی همون خیابون پشت حیاط مدرسه!

 

 

بر پدرت! این چی میگه این وسط  آخه؟!

از دوشب پیش

برام مسخره ست خاطرات بد مستی یه دختر ۱۷ ساله

فقط  قسمت  جالب موضوع اینجاست : ماهیانه ها - هفتگی ها - باهزارتا کوفت و زهرمار دیگه شونو جمع کردن

که مشروب رو بگیرن! هه هه هه عجب... خوشم اومد !

به روی خودم نیاوردم! نمیخوام ذهنیت غلط و احمقانه ای  که در موردم دارن خراب بشه!

گاهی وقتی خوب تو چشاش نگا میکنم خجالت میکشه

قصدم این نیست

خجالت نداره که! اصلا ارتباطی به من پیدا نمیکنه!

به قول دوستی جریان خربزه و لرزشه دیگه

 

نمیدونم چرا هرکی هر غلطی میکنه میاد به من گزارش کار میده

بابا من خودم هشتم گروی نهمه!

این بنده های خدا که نمیدونن!

به کی

به کجا

تکیه کردید دیوونه ها   ؟؟؟؟؟؟؟ !!!!!!!!!!!

 

دیگه وقت تمومه !

یه پوز خند! ۳ ثانیه فکر

دیگه داری میری!

 غیر شب بخیر مدعـــــــــــی!

 

نوشته شده در جمعه 1392/02/06ساعت 12:54 توسط غزال |

 نفهمیدم چی گفتی  ناخدا

نمیپرسم

چون شلوغی ، نمیخوام شلوغ ترت کنم.

چون پری ، لبریز بشی ریخته میشی رو خود من!

منتها مثل شراب نه!

مثل قیر

قیر ... قیــــــــــــر!!

شاید همین روزا ما را به خیر رو شما را به سلامت

                   بیخیال این خیال...

نوشته شده در شنبه 1392/01/31ساعت 22:40 توسط غزال |

  این روزا یه چیزی رو خوب یاد گرفتم : ادما رو از خودم دور کنم !

  من با خودم لج کردم با توام لج کردم... منتها برداشتت در نوع خودش جالبه!

   با یه لبخند ردش میکنم

   اگه پرکاربرد ترین وسیله،حرف یا... تو زندگی منو بخوای بدونی!

    قطعا لبخندمه!

   مدعی!

  تو چرا هیچی نمیگی؟!

  چرا نمیگی بس کن؟

 چرا نمیگی دردتو بگو؟

 چرا نمیپرسی  آخه چه مرگته لامصب؟

 حتی با این ادبیات هم مشکلی ندارم

 چون  حرف نزدنات از از هزارتا بد و بیراهم بدتره

  میدونم وظیفه نداری

  افکارم دارن جون میدن، میمیرن...

  خرابشون میکنی به سادگی

   تو گم کردی

 در واقع گم شدی تو خودت و اطرافت

 مقصر ؟!

 .

 .

 .

 آهای مدعی!

 احمق شدم

 خیلی

  چرا اینا رو مینویسم؟

  وقتی میدونم از...

 ولش کن!

  نمیدونم اینا چین؟ راست یا دروغ؟ گله ؟ هرچی احتمالا همین فردا صبح از گفتنشون پشیمون میشم و مثل

  پستی که حذفش کردم.اون موقع هم شاکی بودم! وقتی ذهنم سردرگمه نباید بنویسم...

 اما امشب مینویسم! میخوام بگم...

  این نهایت بی شرمیه که وقتی حال دلم خوب نیست میام اینجا خط خطی میکنم ! معذرت میخوام! اما این

آرومم میکنه چون یه نفهمو مخاطب قرار نمیدم  که آخر حرفام برگرده بگه : درست میشه! نگران نباش! تو بیخودی

خودتو اذیت میکنی و ... مگه حرف نزنی میمیری آخه؟

 اینجا حداقل واسه هیچ کس مینویسی ، اون هیچ کس هم

مجبور نیست به حرفات گوش کنه و آرومت کنه... من چی میگم؟

 من فقط دلم تنگه! دل تنگ اون حماقت!

 حالا میتونی یه پوز خند بزنی و بری !

  اعتراضی وارد نیست...

  من بسیار پرتوقع ام!

  من

  من

  من!

  من نه اونم که میبینی ، نه اونی که میخونی!

  حالا با خیال راحت بخواب

  منو شب میخوایم پشت سرت غیبت کنیم تا خود صبح!

  گور پدر مدرسه ، درس ، خواب

  امشبو اینجوری میگذرونیم

   هیچ کسم تو خلوتمون راه نمیدم

   مخصوصا بی مروت ها رو

  مدعی هارو...

  حالا با خیال راحت بخواب

  اما امشب شب نیست

 غیر روز خوش!

 

 

 

  

نوشته شده در جمعه 1392/01/30ساعت 22:53 توسط غزال |

تورم فاصله بالاست

به اندازه ی وامی از چشمانت

کمکی باید!

                                       به تمام خودم !

نوشته شده در پنجشنبه 1392/01/29ساعت 12:12 توسط غزال |

 از روزی که تنهام گذاشتی ۱۷ سال گذشت...هنوز منتظرم...خودت میدونی منتظر چی! فقط بدون من صبور نیستم!البته اگه میگفتم:/میدونی که صبور نیستم/بهتر بود چون خیلی مسخره ست که یه دختر خصوصیاتشو واسه باباش توصیف کنه!

گه گاه نبودتو احساس میکنم،دلم میگره اما میگم بیخیال! ناز شصتت که خوب مارو گذاشتی رفتی!دمت گرم بامرام! اما الان یکیو دارم که میدونم از تو خیلی بهتره...

ماکه اینجا خوبیم سعی کن توام خوب باشی.مثل همه ی سیزده ها نتونستم بیام پیشت اما دلمو دوست دارممو بوسمو فرستادم برات

اگه احساس کردی با کنایه گفتم،به دل نگیر.هرکار میکنم بازم ازت دل خورم! اما نمیدونم چرا خیلی دوست دارم!

دایی رضا ناراحت نشیا من حالم خوبه خوبه! این پست فقط جهت اینه که بدونه یادش بودم و یادآوری کنم همچین کسی تو زندگیم نقش داشته!

نوشته شده در چهارشنبه 1392/01/14ساعت 1:51 توسط غزال |

دهانت را میبویم

مست میشوم از بوی بهشت

میبوسمت

مست مست

                                                                 به یگانه الماسم!

نوشته شده در سه شنبه 1391/12/22ساعت 0:41 توسط غزال |

گوش بسپار

به آوای باران

که نجیبانه میکوبد

بر پنجره ی یادت

تا بگوید

جای غزال

او یادش مانده

آن شب سرد

او ، تو شدی

و امشب

تو ، تو میشوی!

 

میترای عزیزم

آرزوهایت بی شمار باد و شادی هایت بی نهایت!

تو شدنت مبارک!

نوشته شده در یکشنبه 1391/12/20ساعت 20:38 توسط غزال |

صدایی میشنوم

دینگ دینگ

تو نمیشنوی شنوای مهربانم

عادت به شنیدن گمان های دل نابالغ من داری

شاید

خیال

دینگ دینگ

ذهنت را سنجاق زده ام،گویی

با حرفهایی بی سرانجام

با آن غریبه با من

که آشفتگی ام را میبیند

و سوت بلبلی میزند برایم

حواسم پرت میشود

نمیشکند

مرا میترساند

که اگر فراموشش کنم...

نه!

نقطه سر ماجرا

قسمت آخرش باشد ، زمان بنویسد

 

                                                                      به ترنم باران!

                                                                 

نوشته شده در شنبه 1391/12/19ساعت 19:59 توسط غزال |

سر زده آمدی

مشغول عشقبازی با خاطراتم بودم

روی گونه ام غلتیدی

نرم و صبور

لحظه مانوس شد باتو

هنوز خوبم

تبسمی از سر دلتنگی

و دستی که بسویت آمد

و بی کلام گفت:

جایی دیگر ماوی گزین!

نوشته شده در سه شنبه 1391/12/15ساعت 13:25 توسط غزال |

ــ

ــ

ــ

 

چند سطر سکوت

هر طور که می خواهی معنایش کن.

 

 

نوشته شده در سه شنبه 1391/12/15ساعت 13:17 توسط غزال |

امروز

نخ و سوزن برداشته ام

روی پیشانی ام

چین هایی دوخته ام

می اندیشم

و انگار می ترسم

از نگفتن هایت

                                                                              به راپیمازی!

نوشته شده در یکشنبه 1391/12/13ساعت 13:1 توسط غزال |

اول-دوم دبستان بودم یه کارتون داشتم اسمش فرار مرغ بود. حداقل روزی یکی دوبار میدیدمش.

نقش دوم کارتون یه دیالوگ داشت،میگفت: درد دوست شماست! خیلی موافق این جمله نیستم اما

الان این دوست از چهارشنبه مهمان سر منه ! بذار بگه من میزبان بدی ام اما ازش واقعا خسته شدم!

همین موقع هاست که بیرونش کنم.

الان روشنایی خونه فقط نور صفحه ی مانیتوره! همه جا تاریک و ساکت.

همونجوری که دوست دارم.بی دغدغه،تلفن خونه رو کشیدم،موبایلمم خاموشه، آیفون که صداش در

نمیاد و مهمان من در حال بند کتانی بستن! 

چقدر آرومم.

میبوسمت خدا!

نوشته شده در شنبه 1391/12/12ساعت 18:44 توسط غزال |

همیشه توقع داشتم و دارم که از نگاهم،لبخندم و اغلب سکوتم حرف هامو  بفهمید... توقع بی جاییه می دونم!

اما گاه گفتن زبرترین و سخت ترین کار دنیاست!

می خوام ببینم کسی پیدا میشه که از ناگفته هام،گفتنی هامو پیدا کنه!

نوشته شده در پنجشنبه 1391/12/10ساعت 13:11 توسط غزال |

فکر کنم یه ساعتی شد که رو تختم دراز کشیده بودم، به بیرون خیره شده بودم و به هیچ فکر می کردم!

موضوع خوبی بود چون تهی بود! اما سخت ! نمی دونم چه جوری می شد که به هیچی فکر کرد! الان

میگم مگه میشه؟؟ خب شده بود!

 

این روزا احساس می کنم دارم از خودم فرار می کنم،از اونی که ساختمش اما مثل اینکه زیادم شبیه من

نیست.شاید یکی از دلایلی که می نویسم هم همینه  دارم یه طنابی به خودم می بندم که زیاد دور

نشم، در نرم! همش منتظرم یه چیزی یه کسی/شاید خودم/ بیاد منو بگیره که اون غزال رمیدهه نشم!

 

البته راستش ته دلم بدم نمیاد رها شم... نو شم،مثل امسال که داره نم نم جدید می شه! دلم

احساسای جدید می خواد،تجربه های نو!

 

از المپیاد اومدم احساس سبک بالی می کنم.لبخند می زنه لبم بی دلیل! دوست دارم حس خوبیه! تو

راه  قارچ گرفتم، اصلا حواسم به مقدارش نبود محو سفیدیشون شده بودم،پاک اند مثل سورنا!

می بوسمت خدا!

نوشته شده در چهارشنبه 1391/12/09ساعت 20:15 توسط غزال |

 

تو این شهر جدید گاهی خاطره های آدم صف می کشن،قطار می شن میان جلو نگاهش!

امشب از اون شباست که هوای خیلی چیزا،خیلی آدما و خیلی حسارو کردم!

هوای اون چایی های  آخر شب مهری ،پیاده رو رو به روی

پارک ملت ،کافه ویونا ،پشت در بسته ی سالن تئاتر ،هتل اسپیناس ،گل ها ی نرگس ،لبخندای خاله

فروزان ،گیتار زدنای امیرحسین،بوی مطب دندونپزشکی ،ساختمون گردون ،آلبومای قدیمی رو با دایی رضا

دیدن،شنیدن های فاطمه،شعرای باباعلی ،مزار حسن ، خیرپیشای آقا ممی ،خانه ی والیبال ، حیوونای گیتی ،اسرا،بد

مستی های حسین، حتی آقا تنها و شاهین/مثل اینکه الان معتاد شده/و دمی مامانی!وقتی بهشون فکر

می کنم یه حسی خوبی دارم!یه چیزی شبیه ژله ای که دیشب درست کردمو نخوردمش...

ناراحت نیستم اینجا رو دوست دارم!دوستایی که پیدا کردیمو دوست دارم! آرامششو!

دارم خیلی چیزا از دوست جدیدمون یاد می گیرم حتی خودمه!از بودنش لذت می برم! مرسی که

هستی . از آدمای جدید استقبال می کنم.از اینکه نمی تونی پیش بینی شون کنی،از اینکه همیشه یه

چیزی تو جیبشون دارن که فقط واسه خودشون باشه ، تکراری نباشه و به فکر وادارنت!

الان به خودم اومدم دیدم یه کاری دارم می کنم!! داشتم انگشتامو میشکوندم!!کاری که از شنیدن

صداش حس خوبی بهم دست نمی ده!!

الان حال دلم بهتره فقط یه بارون می خوام، یه خیابون سربالایی و یکی که بفهمه چی میگم!

خدایا می بوسمت!

نوشته شده در سه شنبه 1391/12/08ساعت 19:50 توسط غزال |

نه می دونم چه جوری بودی،نه صداتو شنیدم،نه صورتتو لمس کردم،نه...

تو حسرت اینم که کاش یک بار گوشام میشنیدن که بگی غزالم...

الان همه چیز خوبه فقط دلم تنگه اما واسه کی نمی دونم،انگار یه چیزی گم کردم،این دفعه دیگه با گریه آروم نشدم باید می نوشتم چه می دونم شاید بخونی شایدم فقط خودمو گول می زنم وقتی احساس می کنم هستی...

کاش فقط یه خاطره ازت داشتم.توقع زیادی نیست فکر کنم اما تو همونم برآورده نکردی.خیلی بی معرفتی!

ولی دوست دارم.همیشه.

ممنون بابتشون.می خوام فکر کنم هدیه ها ی تو بودن...اینجوری قشنگ تر می شه.چون انگار حواست بهم هست.

آغوشت،بوسه هات،خوابت،حس بودنت و هدیه هات رو همه جوره می طلبم.

خیالتم راحت اینجا یکی هست مثل تو خوب که می پرستمش.

چشمای خیسم امان نمیده برات بیشتر بنویسم.

مواظب خودم هستم.توام باش.

                                                                            به دوست نا کجا آبادی ام.

نوشته شده در دوشنبه 1391/12/07ساعت 20:51 توسط غزال |

ترسیدم بچگی کنم...

نوشته شده در یکشنبه 1391/12/06ساعت 5:58 توسط غزال |

سهم خدا چیست در این شلوغی خیالم

سهم من چیست در این دلواپسی نگاهت

کاش کمی دلواپس من بودی

حتی به دروغ

حتی با زبان

حتی در خیال

                                                                ۹۱اردیبهشت  


از اعماق دستم

صدای تیک تیک ساعت می آید

نکند بگویند دیوانه شده است

من همانم

فقط با سیلی عظیم از تغییرات زودگذر

که فقط تو متوجه آنها شدی

برایم عجیب بود دل پاکم

باورت دارم!

                                                              ۹۱خرداد

    به دل پاکم!


این بار با اندکی تفاوت

تو کجا و اینجا کجا

تو کجا و من کجا

هرجا باشم پیدایم می کنی

دلواس این نیستم

تنها دلواپس اینم

که نکند فریب مهربانی آن دوست قبل از تو را بخورم

آن وقت دیگر دیر است

پس زودتر بیا!

                                                             ۹۱خرداد

              به کوه غرورم!(با ساکن روی ه)

نوشته شده در جمعه 1391/12/04ساعت 15:50 توسط غزال |

نوشتن

تنها همین نوشتن است که میتواند

مرا از لحظه های غم آلود زندگی ام دور کند

تنها همین نوشتن است که میتواند

مرابه راحتی گول بزند

بازهم درحال گول خوردنم قلم!

توبگو من مینویسم....

                                                       تیر۹۰


شرق و غرب

 

به دیدنت می آیم

تدارکها دیده ام

من مثل تونیستم

حرفها باتودارم که نمیخواهم بزنم!

آخر گفته اند

منوتوُشرق و غربیم

به قول دوستی:کسی هست این نقشه راتاکند؟!

برای منوتوکه نبودُخوب من!

                    به خوب همیشه                             

                                                                               

نوشته شده در جمعه 1391/12/04ساعت 12:48 توسط غزال |

مواد لازم

اصرار من

بی اعتنایی تو

لحن اتفاق

لجاجت زمان

منش بی مسلک تقدیر

نه!

سوپ تلخی می شود

دورش بریزید

نوشته شده در چهارشنبه 1391/12/02ساعت 18:58 توسط غزال |

خازن دلم

مقاومت احساسم

جریان روزمرگی هایم

باتری روحم

توان ندارد

کلید عشقمان را بالا و پایین نزن

لامپش سوخته

                                                                       اسفند۹۱

نوشته شده در چهارشنبه 1391/12/02ساعت 18:42 توسط غزال |

حس ناب خاطرات کودکی ام

خدای معرفت

که همه را مجاب میکنی دوستت بدارند

با آن شیرینی لبخندت و شیوایی کلامت

همه آرزوی داشتن مهربانی چون تو را دارند

میدانم

هرچقدر هم در روز میلادت خدا را سپاس گویم کم است

میدانم

تو خوب تر از خوبی

تو همان ماندگاری

که وقتی همه ی رهگذران گذشتند

تو ماندی و رسم معرفت و مهربانی را به من آموختی

میدانم

تا همیشه دوستت دارم...

 دایی جون اینو واسه تولدت نوشته بودم منتها نشد بهت بدم...امید وارم بپذیریش.


پاسخ دایی جونم:عزیزدل.ماهکم.خورشیدم.نگارم.عشقم.وجودم.عمرم.روحم............

زبانم قاصر از تشکر بابت این همه لطف توست.فقط خدا میدونه چقدر

میخوامت.دیوونتم.بخدا که این از قشنگ ترین کادوهای عمرم بود.ممنونتم دایی.

نوشته شده در یکشنبه 1391/11/22ساعت 1:20 توسط غزال |

تو اگر نباشی دیگر که بخواند خواندنی هایم را؟

تو که خودت مرا به این دریا دعوت کردی و شناکردن را به من آموختی و قایقم شدی

گر بروی بدان غرق خواهم شد.

فانوس روشن دریا

کم فروغی ات هم قبول

اما خاموش شدنت را پذیرا نیستم

با این حال

هر تصمیمت برایم محترم است.

                                                                    به تمام خودم

نوشته شده در شنبه 1391/10/30ساعت 22:14 توسط غزال |

 در یک لحظه خدای اعتماد دانستمت
 بی نهایت معتمدم شدی
 داستان را طوری برایت تعریف کردم
 که تا حال شهامتش را نداشتم آنرا اینگونه برای کسی بگویم
 تو یک آینه ی صادقی
 وقتی خود را در آن می بینم
 بایک حس نجیب محترم مرا به من می شناساند
 وقتی با تو حرف می زنم
 احساس یک خمیر شدن دارم
 ماگما شدن
 درآن لحظه است که خودم را توانا می بینم نسبت به
 شکل خود شدن

 پاداش کدامین کارم بود
 که خداوند در دنیایی که به قول خودت کسی نمی شنود
 صدای پرنده را
 صدای جوی آب را
 صدای مهربانی را
 هدیه ای بی نظیر در احساس و عقل برایم فرستاد
 امید دارم
 این دوست برایم بماند
 تا هرکجا تا هر زمان
 که
 می تواند بماند

                                                  به نا آشنای آشنا

                                                                دیماه ۹۱

نوشته شده در شنبه 1391/10/30ساعت 14:45 توسط غزال |

کسی که هر موقع به کودکیم و خاطرات خوبش فکر می کنم تو اکثر اونها هست و اصلا دایی ام باعث شده که اون لحظات قشنگ ترین حالت ممکن شونو پیدا کنن!

به خاطر همه ی محبت های بی دریغ و خالصانه ت همیشه ی همیشه دست بوست هستم.چون تو جای خالی خیلی چیزا و جای خالی اون کسی که هیچ وقت تجربه ی محبت کردن من بهش و محبت کردن اون به خودمو به یاد ندارمو/میدونی کی رو میگم/ برام پر کردی.

مهربونی هات هیچ وقت فراموشم نمیشه و بهترین آرزویی که می تونم برات بکنم سلامی خودت و فربیای نازنینم و دخترای گلته.

 اون شعر رو هم پیداش می کنم حتما میذارمش رو وبلاگ.

 


پاسخ دایی رضا جونم : یادم نیست از جنس بارانی یا نیلوفر هرچه هست هوایت فراموش

نشدنیست ....دایی جونم از احساس باک و رقیقت لذت بردم من لایق این همه تعریف

و تمجید نیستم .من هیچ وقت نتونستم و نمیتونم جای خالی رفیقمو واست بر کنم

اما میدونم و مطمئنم که اون الان از داشتن یه همچین دختر گلی خیلی خوشحاله

چون داشتن همچین کره خری ارزوی هر بدر و مادریه اینو الان که بدر شدم احساس

و لمس میکنم .و خوشحالم که زحمتهای خالم و اون همه گچ خوردن بای تخته هاش

هدر نرفته چون خاله ی شماره ی یکمه و خرسندم که بابا رضات (که یکی از بهترین

باباهای دنیا هست)اندازه یه دنیا دوستت داره.منم عاشقانه همیشه اندازه دخترام

دوستت دارم و کنارت هستم .راستی منم یه شعر واسه اقا ممی گفتم که اول برای

خاله بخونش و بعد از اینکه اشکاشو باک کرد بگو بهم زنگ بزنه خودتم ایراداشو بگیر .

از صمیم قلب ارزو میکنم همیشه بر لبانت گل خنده و در چشمانت برق شادی

بدرخشه

نوشته شده در چهارشنبه 1391/09/29ساعت 1:30 توسط غزال |

آهای حس نجیب نجابت

تویی که بی شک تک پاکدامن این دنیای بی شرمی

چقدر خودت را عزیز کردی نزد منو ما

با همین پاک بودنت

همان که در چشمانت ،دست هایت،کلامت و در ذره ذره ی وجودت

همیشه مهمان است

چه عجیب بود یافتن کسی که در هوای که مریض

سالم تر از سلامت است

کسی که نمیدانم پلیدی از ابتدا در وجودش نبوده

یا خود با فطرت پاکش آنرا بیگانه ساخته

حسن زیاد داری

دیگری اینکه هم خوب می شنوی و هم خوب می بینی

ویژگی کمیاب بین آدمهای اطرافم

کم اند کسانی که خوب بفهمند مرا

شاید تو جزء آنهایی

 حداقل من اینگونه می پندارم!

                                                                      به تک پاکدامنم!

                                           ۹۱/۹/۹

نوشته شده در پنجشنبه 1391/09/09ساعت 19:33 توسط غزال |

 سلام به همه ی دوستان.

این شعرو هانیه دوست با احساس و مهربونم واسه تولد من نوشته. خیلی خیلی ازش ممنونم.

 

گاهی اشکهایم دربرابرغمهایم کم می آورند 

  امامن ایستاده ام  ازسروهم سروتر 

  ازآب هم روانتر

 امامیدانم که کم می آورم 

 روزی به پایان میرسم 

اماغم هایم اشکهایم به پایان نمیرسد 

خدایامن دراین تنهایی محتاج یک بهترینم 

بهترینم بازگردتاشایدبه پایان نرسم.

 


 نمیدانم چه بگویم   چه میتوانم بگوییم
واژه ها کلمه هادربرابرغم هایم حرفی ندارندکه بگویند
من ماندمویک مشت آدم های به ظاهرخوب به ظاهردوست
من ماندم وتنهایی
تنهایی است که مراهرشب درآغوش میگیرد
می توانم بگویم که یکی هست هنوزهم اوراصدامیزنم
درشادی وغم ها
بهترینم اوست
اماحیف ازاین دنیای بی رحم من و او
دنیایی که بین مافاصله ای انداخت به اندازه ی دریا
من این طرف ساحل و اوطرف دیگر
امامیدانم یقین دارم که جدانیستیم
خداباماست خدابازهم دنیای من و اوراپرازشادی میکند
بازهم باهم خواهیم بود
ناامیدنیستم امیددارم که می مانم درکناربهترینم
وروزی اوبه تمام تنهایی من پایان خواهد داد
شاید.....
نمیدانم.....

نوشته شده در پنجشنبه 1391/09/09ساعت 19:22 توسط غزال |

قول میدهم این بار

گوش می دهد انگار

منعم می کنند زین کار

تغییر نمیکند پندار

می ایستد جلویم کردار

همچنان پیش می رود گفتار

می میرند تمام افکار

گویا نیست دیگر جای هیچگونه انکار

آری این است پایان کار

باز هم بر دوش من می ماند تمام سنگینی بار

امان از فکر خام

امان از فکر خام

امان از فکر خام

                                      آبان ۹۱      

                                              به خوب همیشه!


 سپاس

سپاس شیرین بیان من

سپاس شیرین لبخند من

امروز با جادوی صدایت رها گشتم از این همه گله مندی

سپاس که هستی

                                                                به تمام خودم!

نوشته شده در سه شنبه 1391/08/23ساعت 22:28 توسط غزال |

سلام دوستان!

به دلیل نقل و انتقال و... یک ماهی در خدمتتون نیستم!!!

اما شما بیاین!!

ممنونم دوستام!!

دوستون دارم!!

نوشته شده در دوشنبه 1391/05/02ساعت 23:40 توسط غزال |


آخرين مطالب
»
» دارم شلنگ فوت میکنم یا میخونی ؟
»
» چه گویم؟ از که گویم؟ با که گویم؟
» ...
» سلام! حال همه ی ما خوب است و تو باور ... /کن/
»
»
»
»
Design By : Pars Skin